دوست<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

چشم هایم بسته بود. فشارشان میدادم پشت ساق دستم که سمت دیگرش چسبیده بود به دیوار سرد و زبر کوچه. بوی آجر مرطوب مستم کرده بود. هنوز میشمردم:

-          چهل و هفت،..چهل و هشت،...چهل و نووه،....پن جاه.....بیام؟

-          ...

صدایی نیامد. هنوز چشم هایم پشت ساق دستم بود. فکرمی کردم من هم وقتی که توی فرو رفتگی دیوار خانه ی کناری قایم شده بودم و او صدایم کرده بود، بار اول جواب نداده بودم. بار دوم لبخند زده بودم و چشمهایم درخشیده بود. بار سوم صدایم را ریز کرده بودم و انگار که موش شده باشم گفته بودم: 

-          بی!

و خیال کرده بودم با این صدا نمی فهمد کجایم. اما تا سرش را برداشته بود گفته بود:

-          نوک دمپایی هاتو دیدم! بیا بیرون ... سک سک!

قبل از اینکه سرم را بلند کنم، هول برم داشت. می ترسیدم پشت سرم باشد و فوری سک سک کند.برای همین تند سرم را بلند کردم و رویم را برگرداندم. نبود. چشمهایم تار شده بود. چند بار چشمهای تارم را درشت تر از حد معمول باز کردم، مژه هایم از هم باز شد. چه خوب که قایم شده بود. درستش هم همین بود. اون دفعه هایی که پشت سرم می ایستاد و زود سک سک می کرد را اصلن دوست نداشتم. دلم میخواست دنبالش بگردم. داد زدم:

-          ... اوو مَ____دََ..م....!

زن همسایه روبرویی پرده را کنار زد و چشم غره ای رفت و دوباره پرده را انداخت. آرام آرام رفتم پشت فرو رفتگی ِ کنار ِ در ِ خانه ی کناری را نگاه کردم. بعد یک خانه جلوتر رفتم. خانه ی ما نزدیک ته یک کوچه ی بن بست بود. تا سر کوچه ده تا خانه را جلو رفتم. پشت درخت ِ چنار ِ بزرگ ِ سر کوچه هم نبود. مادرم گفته بود فقط دم در خودمان باشم . قلبم تند تر از همیشه می زد. کوچه هنوز از باران صبح خیس بود. پایم رفت توی یک چاله ی آب و دمپایی ام افتاد با خودم گفتم:

-          الان هر جا هست می بینه من حواسم پرت دمپایی شده و میره سک سک میکنه.

دمپایی را رها کردم و با پای خیس و برهنه تا سر جای اولم لی لی کردم. داشت گریه ام میگرفت. بلند تر داد زدم:

-          هر جا هستی بیا بیرون!....قبول.....من باختم!

زن همسایه این بار پنجره را باز کرد:

-          بچه جون! چیه تو کوچه داد و هوار راه انداختی؟! دوستت همون موقع که تو چشم گذاشتی، از سرکوچه خندید و رفت.

بعد انگار که دلش برایم سوخته باشد، چشمهایش را کمی بسته تر کرد و گفت:

-          تو هم برو خونه تون...باری کلا!

زن همسایه دروغ میگفت. او نميدانست.

دلم خواست دوباره چشم بگذارم. پای برهنه ام را روی پای دیگرم تکیه دادم. بوی آجر مرطوب اشکم را در آورد.

                                                                               

 

                                                                                 دهم آذر هشتاد و سه.                                                               

 

 

/ 55 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
atlas

عزيز خوشحالم ميکنی بهم سربزنی

بهاره خلیقی

کتايون جان من کامنت گذاشتن د ر وبلاگ جديدت را نتوانستم.عفو کن

soheila

سلام. خوشحال ميشم که مهمون خونه من باشيد. آپديت هستم.

آشوب رمزها

با سلام دوباره/ دوست من آخر داستان را که خراب کرده ايد!! دست کاری اش کرديد؟ ( همبازی ام خيالی بود) تمام زيبايی داستان را می بلعد.

mozhgan

خيلی قشنگ نوشتی با خوندن نوشتت تو چشام اشگ جم شد قلم زيبايی داری اميدوارم هميشه موفق و مويد باشی دوشت خوبم

n.majnoon

راستی تولدت مبارک! البته اگر اين تاريخی که اُرکات می گويد درست باشد ./

arya

سلام کتایون جون به روزم بهم سر بزن

رويا

نشونی وبلاگ شعر هايم رو برايت در کامنت بعدی می نويسم .ممنون از لينک کاری.منم نشونيت رو کاشتم .ارادتمند : رويا.....دلخوش باشی.

قصه گو

((کاش من اين داستان را نوشته بودم.)) فقط همين را مي توانم بگويم.