بعد از صبحانه...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

بعد از صبحانه ابرو هایش را بالا انداخت و با نگاه دنبال کیفش گشت که روی صندلی کنار دستی اش بود. برش داشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را در آورد. تعارف که می کرد، چشمهایش مهربان شد:

-          سیگار؟

ماتِ ادا هایش بودم. لبخند زدم و سر تکان دادم:

-          نه!

یکی گذاشت کنار لبش. گوشه ی دیگر لبش گفت:

-          هر وقت دیدی بعد از صبونه دلت سیگار میخواد،...

میخواهد را کشیده و دلبرانه گفت و منتظرم گذاشت. یکبار کبریت زد، خاموش شد. کبریت دوم گرفت.جمله اش را تمام کرد:

-     ...بدون که سیگاری شدی!

هر دو خندیدیم، اما خنده ی او رفت پشت شعله ی کبریت و بعد دود غلیظ اولین پک که حتی صورتش را هم از من گرفت.

 

آخرین جرعه ی چای شیرین صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعد از صبحانه به او فکر میکنم.

                                                                                

 

                                                             بیست وسوم آذرهشتادو سه

/ 33 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mn21

حالا چرا اين سيگار لعنتی را قاطی ماجراهای عاشقانه می کنيد . اين همه توی تلويزيون دارند تبليغ مي کنند که سيگار چيز بديه . اينجوری که شما می نويسيد بدآموزی داره .(راستش رو بخواين توی اين چند شب اخير سه نا داستان خوندم همگی سراسر پر از اسم سيگار .با نوشته شما شد ۴ تا)

بهروز لهومی

چه داستان زیبایی. ... غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.... چهره ی طلایی مرگ..... باران.... کتایون....

reza

سلام کتايون جان داستان بسيار زيبايی بود به دل می نشست

mirzaa-ghalamdoon

ايجاز قابل ستايشی دارد قلمت........دستت درست ...ممنون که با اينجا هم آشنام کردی....در اولين فرصتی که مشکل لينک وبلاگم حل شد حتما هر دو خلوتکده تان را ثبت ميکنم.

محمد فهیمی

آه اگر خاطره بيشتر از اينها هم باشد.کاش فقط بعد از صبحانه بود کتايون عزيز.خاطره باعث شد که دوباره به ياد داستان زيبايت بيفتم.ايکاش خاطره چيزی را به خاطر نمی آورد.بايد سيگاری بگيرانم.فعلا دوست خوبم.......

محمد فهیمی

آه اگر خاطره بيشتر از اينها هم باشد.کاش فقط بعد از صبحانه بود کتايون عزيز.خاطره باعث شد که دوباره به ياد داستان زيبايت بيفتم.ايکاش خاطره چيزی را به خاطر نمی آورد.بايد سيگاری بگيرانم.فعلا دوست خوبم.......

فرهاد

حرکتها خوب نشان داده شده اند چيز اضافی وجود ندارد

خالد رسول پور

باز آمدم و خواندم دوست همیشگی من .... زیباست.