<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

" به ياد او و انگشتهايش که جاي پاي گربه ها را نشانم مي داد."

 

ريسمان

 

 

کلافه شده بودم. شايد از دود سيگار، شايد از همهمه اي که هيچ کلامي در آن تشخيص داده نمیشد. پله ها را دو تا يکي رفته بودم بالا تا پشت بام و رفتنم را کسي نديده بود. آنجا نفسي کشيده و آرام تر شده بودم. آنروز باد مي وزيد. خوب يادم هست. چون هنوز حرکت موهايم را که روي پيشاني ام ريخته بود حس مي کنم. داغ بودم. گيج. و نمي فهميدم چرا نمي فهميدم…

همان روز که اولِ صبح، شلوار نوي عيدم را پوشيده بودم و شاد، گوشي تلفن را برداشته بودم و بد به دل راه نداده بودم. گرچه پرستار گفته بود حال مریضتان خوب نیست و گرچه همه هراسيده بودند.

 

پشت بام، نجواي خودم را مي شنيدم که در باد گم مي شد. و همان روز بود که باقي مانده ي ريسمان را بريده بودم و پرت کرده بودم آسمان که صدايم را همراه ببرد و صدايم انگار همراه ريسمان رفته بود.

بعد او هم آمده بود بالاو از در ِ راه پله که آمده بود، چشم هايش را که نور خورشيد زده بود کمي بسته بود، دماغش را کمي جمع کرده بود و دستش را سايبان گرفته بود. آخ.. دستش را ... دستش را… دست لاغر و انگشت هاي کشيده ي نازش را. همان دست چپ که حلقه ي ازدواجش را هميشه در انگشت داشت. حتي روز هايي که پکرتر از هميشه بود. رو به روي من ايستاده بود، با دهاني که لبخند شيطنت آميز کودکي اش را هنوز در خود داشت. دست راستش را مثل بيشتر اوقات به کمرزده بود. پس نرفته بود. آمده بود که بغلم کند و خيالم را راحت کند. حرف نزدم. رفتم جلو. بغلش کردم. مثل همان روز که زير پنجره ي ما تير اندازي شده بود و ما دو تا، تنها تو خانه بوديم و هراسان هم ديگر را در آغوش گرفته بوديم و هر دو، با هراس، به جاي خالي گل ميخ پرده که از جا در آمده بود نگاه کرده بوديم و بعد به خيال ترسوي خودمان خنديده بوديم.

مثل همان روز بغلم کرده بود.

-          باز تو يه بهونه اي جستي که بياي پشت بوم؟

-          نه به خدا!.. پايين کلافه شده بودم. ببين طرف خيابون نمي رم!

بعد نشسته بوديم پاي ديوار اتاقک پشت بام و او لاک هاي پوست پيازي اش را که تازه خريده بود نشانم داده بود. دستش را گذاشته بود روي شلوار نوي من و لاک هايش زير آفتاب درخشيده بود. خنديده بود و از من قول گرفته بود که طرف خيابان نروم.

...اما انگار رفته بودم لب بام. طرف خيابان. و از بالاي پنج طبقه پايين را نگاه کرده بودم و چند نفر سياه پوش را ديده بودم که به خانه ي ما مي آمدند و اشک هايم ريخته بود پايين. حالا ديگر او رفته بود. چون صداي مرا نشنيده بود که آرام پرسيده بودم: 

-          بيا ببين اينا کي اند؟

 جوابي نشنيده بودم. و بعد بلند تر صدايش کرده بودم و رفتنش را پرسيده بودم و چون باز جوابي نداده بود، هربار بلند تر و بلند تر صدايش کرده بودم...

بعد آن ها که توي کوچه بودند خودشان را رسانده بودند پشت بام و من را گرفته بودند و دوباره برده بودندم پايين. ميان همان همهمه و دود. جايي که او نبود. انگار با ريسمان بريده و گلوي من و بادي که مي وزيد، رفته بود.

داغ بودم.گيج. و فهميده بودم، بالاخره فهميده بودم چرا.

 

                                                           بيست و يکم آذر هشتاد و سه.

 

 

 

 

/ 56 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
<<< رضا >>>

سين لام الف ميم ... سر نمی زنين ........................چرا؟؟؟؟؟؟؟....... <<< رضا >>>

<<< رضا >>>

در ضمن در باره ی لينکت ..... حداقل لينکت توی وبلاگم هست ....... من که هر چی لينکم رو نمی بينم اينجا .......<<< رضا >>>

PASTOOKHANEH

به نام دوستم،خداوند........رولبمون هميشه خنده پيداست/مي خنديم امادلمون کربلاست/الان ساعت حدودچهارونيمه/غصه نخورداداش خدا کريمه......کتایون عزيزم،من يه دوست کوچولوي تازه ام...تنهام نذار...منتظرم....

soheila

کتايون جان سلام. مدتی کامپيوترم خراب شده بود.به همین خاطر نتونستم زودتر بیام و تشکر کنم. امروز برگشتم! خوشحال شدم . با اجازه ات منم لينکت رو می گذارم دوست خوبم. هميشه سبز باشی و پر اميد.

n.majnoon

هنوز به اين ريسمان چسبيده ای ، ولش کن ديگر پاره شد ./

shahram Adilipoor

سلام کتايون عزيز . با شعری برای بم به روزم .

شاهزاده ي سرطاني

من اومدم . ارادت كتايون جان . بريم سر داستان شما . اول بگم برام خيلي جالب شده كه شما داستانهاتون به سه تا هم نمي رسه چطور اينقدر خوب مي نويسيد . البته خوب نسبي . يعني به نسبت اين تعداد خيلي خوب است . حالا چرا نمي فهمم . ؟! شايد قبلن هم نوشتيد و صدايش را در نمي آوريد . چون جمله ها و زبان پخته است و تمرين شده . حالا چطور ممكنه ؟! شايد زياد كتاب ميخوانيد كه باز هم به نظرم بدون نوشتن عايدي ندارد . بگذريم . اول بگم كه قصه ي دختركي است كه مادرش را از داده . به نظرم اين بود قصه . اما يك چيزي باعث گنگ و مبهم بودن داستان شده . پاراگراف دوم : " گرچه پرستار گفته بود حال مریضتان خوب نیست و گرچه همه هراسيده بودند. " اين تكه اش انگار براي آدم بزرگي است . كودك گوشي را بردارد اينطور به او بگويند و اين برداشت ؟! ولي زياد مهم نيست در كل اثر .

شاهزاده ي سرطاني

داستان قشنگيه و تلخيشرو ميشه آنجا كه صدا ميزند و چندين بار و ميبرندنش ميان همان دود و همهمه احساس كرد . قضيه ي ريسمان را نفهميدم . هر كاري كردم نشد كه بفهمم . اين تكنيك قشنگ رو هم بگم و برم . " داغ بودم. گيج. و نمي فهميدم چرا نمي فهميدم… " در پارارگراف اول . و در آخر داستان : " داغ بودم.گيج. و فهميده بودم، بالاخره فهميده بودم چرا. " با اين تكنيك جايگاه راوي و سن و سالش مشخص ميشه و به نظر مياد قشنگي داستان و نقطه ي اوجش همين باشه يا براي من اين بود . اگر بخوام برات بگم خيلي حرفها ست از اين داستان . اتفاقي افتاده در كودكي كه تلخي ويژه ي خودش رو براي فهم مخصوص به كودكي داشته و چه دردناك هم بوده و حالا در بزرگسالي بهانه ي روايت و انگونه فهميدن كودكي . درون مايه ي قشنگيه . حالا اگر اجازه بدي ميرم سر اظهار نظر شخصي .

شاهزاده ي سرطاني

ببين من تازگي ها زياد علاقه اي با داستانهايي كه در روايت قصه دچار معما هستند ندارم . به نظرم فرايند ادبيات در اونها گم ميشه و يا شده . يه چيزي از ادبيات بگم . به نظر من ادبيات نشان دادن شخصيت ها و گفتن قصه ها نيست . ادبيات كشف شخصيتها و كاربرد اونهاست . نمي خوام اين حرفها بندازم توي داستانت تا مثلن حرف الكي بزنم . ميخوام بگم چرا راوي معماست ؟ چرا كودكي سرراست نيست . تعليق داستان همون درون مايه ي زيباي داستانت هست . كه به نظرم زيبا داستان رو نوشتي ولي ادبيات اين داستان رو درك نمي كنم . اين به معني بد بودن نيست . ايكاش بتونم حرفم رو بزنم . ادبيات خاصيت ماندگاري تاثير روايت رو بيشتر مي كنه . چيزي بالاتر از قصه رو يادگاري ميگذاره . اميدوام منظورم رو رسونده باشم . التبه من هم به دنبال حرفهاي خودم هستم تا ببينم ميتونم بهش برسم . با ارادت . ببخشيد زياده گويي كردم . موفق باشيد .