باريده ام تو را من

بر سر ِهمه ی مزار ها

 

بر سر ريخته ام تو را

-خاکِ سرزمين مادری-

در هنگامه ی همه ی جنگ ها

...

امروز اما

نه چشم دارم،

...نه دست.

 

/ 21 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
arya

منم هم چشمهامو از دست دادم هم دستهامو هم خودمو و هم خاطراتمو .هیچ فریاد رسی نیست

angel

سلام. ممنون که به من سر می زنی . مثل هميشه قشنگ می نويسی. آپ کردی خبرم کن. آپم و منتظر.به دیدارم بيا

قاسم رضادوست

سلام اين يکی خيلی قشنگ بود در ضمن به روزم تشريف بياريد

mn21

باران را مانفهميده ايم ./ ما هنگام باران در خواب بوده ايم و اکنون اين گونه توصيف باران می کنيم ./

آدم معمولي

قسمت اول متن خيلی زيبا بود. قسمت دوم هم خيلی دردناک... چاره چيست؟

شاهزاده ي سرطاني

به نظرم : / امروز اما/ نه چشم دارم ، / ... نه دست . / يه جور اعتراض بود . يه جور از دست رفتگی معترضانه . چشم بسته غيب گفتم نه ؟! ولی همينم کلی مهمه ؟! مگه نه ؟

n.majnoon

بر سر در ِ شهری سوخته / مدفونْ در شنْ / چُنين نوشته اند : / باز آی ./

فاطمه

دوستت دارم عزيزم اميدوارم موفق باشی