استخدام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

دستپاچه آمده بود تو و جلوی میزم ایستاده بود.

از پنجره ی سمت چپم، نور نارنجی آفتاب زده بود تو و حواسم را پرت می کرد. غروب بود.

گفتم:

-          برو عقب تر ... برو ... برو ... خب وایسا خوب ببینمت! نوشته بودی چند سالته؟

-          ...

-          ها؟!

-          سی و پنج ... نه! سی وشش سال!

-          آها!

یادداشت کردم.

-          مطمئنی که علاقه داری به این کار؟

تو فکر بود انگار. دنبال جواب می گشت:

-          ... من ... نمی دونم!

اخم هام تو هم رفت. تو نگاه ِ خیره اش ترس بود. و نگرانی. سرم را جلو تر بردم و زل زدم تو چشم هایش.

-          پس واسه چی ما رو معطل می کنی؟ ... سرتو بالا کن ... داری گریه می کنی؟ مگه ما فرستادیم دنبالت که بیای این جا؟

-          نه ... گریه نمی کنم ...

-          خودت پاشنه ی در این جا رو کندی از بس که اومدی فرم تقاضای کار پر کردی. هر چی ردت کردیم از رو نرفتی!

جعبه ی دستمال کاغذی روی میز را سر دادم جلو. برنداشت. اشک هایش را با دست پاک کرد. دماغش را بالا کشید و زل زد به من. می خواست محکم به نظر بیاید.

-          نه گریه نمی کنم.

-          خب ... بیا جلو!

نصفه قدمی جلو آمد. سرخ شده بود. اما نه شاد بود و نه غمگین. فکر کردم گریه اش هم دروغی است. مثل کار خواستنش. حسی داشت که نمی فهمیدم.

گفتم: چه اعتماد به نفسی! پا در هوایی!

و تکیه دادم به صندلی ام: فکر نمی کنم تاب بیاری!

صاف نگاهم می کرد حالا.

-          می یارم!

نور نارنجی دیگر نبود. ساعتم را نگاه کردم. داشت دیر می شد.

-          خیله خب! بیا این جا رو امضا کن!

آمد جلو. بی تفاوتی ش را به خوبی حس می کردم.

خودکار را از دستم گرفت. داشتم فکر می کردم که چرا دارم استخدامش می کنم. من که می دانستم نه حالش را دارد و نه عرضه اش را.

همان طور که زل زده بودیم به هم، یک دفعه ...

پشت ِ سرش و تو آیینه، در باز شد. قلبم داشت می ایستاد.

گفت: بازی تمام شد؟!

تکان خوردن ِ لب هایش را نمی دیدم. نمی توانستم چشم هایم را از رو چشم هایش بردارم.

سریع گفتم: بقیه ش باشه بعد!

و بعد سرم را برگرداندم.

...

-          سلام!

-          سلام ... چرا تو تاریکی نشستی؟

 

                                                              

 

 

/ 36 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اليزا

سلام کتايون جان من ميگم زيبا بود مثل بقيه نوشته هات به غر هاي بقيه گوش نده..................سبز باشي خانم

mah

سلام.خوبی کتی جون؟من اولين باره که ميام اينجا.دارم دونه دونه به همه سر ميزنم. اين داستان رو خوندم.نمی دونم چرا نفهمیدم یعنی چی؟؟؟؟ (آی کن: اون شکله که ۱ علامت سوال بالای کلش ظاهر ميشه.) راستش روم نمی شد بگم نفهميدم .آخه انگار همه تون فهميدين و کلی نظر دادین .ولی خب دلمو زدم به دریا و گفتم ديگه .(آی کن : دندون) اگر ميشه برام توضيح بدين .البته ميدونم داستان رو نبايد توضيح داد ولی اقلا بگين آخرش يعنی چی؟؟!!؟؟ ممنون .من بازم ميام.

masoomeh

سلام . داستان قشنگی بود. من در زمينه ی داستان نمی تونم نظر بدم! ولی برداشت خودمو می گم: انگار اين داستان يه قسمت از يه داستان بزرگتر بود! موفق باشی کتايون جان.

angel

دارم فکر می کنم ببينم بلاخره چی شد. خیلی ای کيو م . دوباره بخونمش. هر چی هست جالبه. ممنون که سر می زنی. آپدیت کردی خبرم کن . من به روزم .بيا پيشم.

مجهول

سلام من همه کامنت ها رو خوندم حالا خودم موندم که چی بنويسم به نظر من خوب نيست که يکی ميگه داستان بنويس شعرو ول کن يکی ميگه نه داستان ننويس همون شعر رو ادامه بده خوب هر جور خودت دوست داری من مطمئنم که تو اين کار موفق ميشی من که خوشم اومد از سبک نوشتنت.

کتایون آموزگار

قبول دارم. آخرش مبهم است. بايد کمی تغييرش دهم. خواننده حق دارد بدون توضيح هم برداشتی از متن داشته باشد.آخر داستان روی آیینه باید بیشتر تاکید کنم.

mah

حالا در مورد این داستان:من به عنوان یک خواننده خیلی عادی که از فنون نویسندگی هیچ نمی دونه این داستان رو خوندم .اما اونو نفهمیدم.اما بعد از توضیحات خودت متوجه منظور داستان شدم. قبل از این توضیح پایان داستان برام مبهم بود . اما بعد از توضیح اون رو بی نظیر دونستم و واقعا این پایان رو پسندیدم.(ولی): حالا به یک نتیجه رسیدم که آخر داستان خوب نوشته نشده کاش طوری نوشته شده بود که بدون توضیح منظورت رو میفهمیدم.امیدوارم متوجه حرفام شده باشی .(آي کن :دندون) موفق باشی.باز ميام.

mah

سلام کتی جون.مرسی از اينکه نظرم برات مهم بود و مرسی از ايميل. حالا می تونم نظرم رو بگم. ايده خيليييييی جالبی رو انتخاب کردي. حالا که دوباره خوندم واقعا لذت بردم .اينو جدی ميگم .واقعا جالب بود .من هميشه توی داستانهای کوتاه و به قول شما داستانک به پايان داستان خيلی اهميت ميدم. احساس می کنم اگر پايان داستان خوب نوشته بشه و به قولی همه داستان در اون يکی دو جمله آخر خلاصه بشه و بتونه حرف اصلی رو بزنه يعنی تاثير اصلی رو بذاره چه بسا پايانی غير منتظره که به فکر خواننده نمی رسيد داشته باشه ؛ اون داستان (به نظر من ) داستان قشنگيه.گفتم به نظر من چون کاملا نظر شخصی و احساسيم بود نه نظر علمی.

شكر تلخ

ميبينمت .... باور ميکنی؟ روشن تر از هر نوری تو را ميبينم...