از جنس همان خط<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

         هر روز صبح که خواب آلود و ژولیده، سر چهار راه پایینی پیاده اش می کردند، اول می ایستاد و دور شدن وانتی را که از آن پیاده شده بود نگاه میکرد. وانت در خم خیابان بعدی گم می شد و او گیج و بی اختیار راهش را کج می کرد. قدم های کوچکش می رفت به طرف همان کوچه، همان مدرسه. از جلوی در اصلی که رو به روی پارک بود می گذشت و نگاه چپی به تابلوی نام مدرسه و لای در ِ بازش می انداخت. بقیه ی راه را چسبیده به دیوار آجری می رفت و نوک انگشت های دست راستش را می کشید روی آجرها. دیوار که تمام می شد، می پیچید سمت راست، تو همان کوچه، سوی همان دیوار آشنا که بلافاصله بعد از پیچ شروع می شد.

        آن جا بود که از پنجره های آبی ِ توی دیوار آجری، بوی مداد پاک کن و همهمه ی ناپیدایی می ریخت بیرون و کوچه را جادو می کرد. از این جا به بعد قدم هایش کند می شد. انگار همه ی چاله چوله های این پیاده رو را از حفظ بود، چشم هایش را می بست و آرام سر تا سر دیوار را راه می رفت و گوش می داد. صداها عوض می شدند. یکی کلمه هایی را واضح و شمرده و با مکث زیاد می خواند. بعدی، تند و نا مشخص از عددها حرف می زد. صدای بعد از آبادی ها و رود ها می گفت ... بعد می رسید به پنجره ی خودش. همان صدای آشنا. آن جا تکیه می داد به دیوار و پشتش به آرامی روی دیوار کشیده می شد. تا زمین. صدا، اول گیجش می کرد، انگار در هوا می رقصید صدا و کنار گوشش آرام می گرفت. با صدا دوست شده بود. صدا قلقلکش می داد و او می خندید. صدا نازش می کرد و او دست صدا را روی لپش نگاه می داشت. صدا یواشکی ماچش می کرد و او گوشهایش داغ می شد. دست می انداخت گردن صدا و تکه ذغال را از جیبش در می آورد و روی موزائیک های طوسی کف ِ پیاده رو خط های سیاه میکشید. خط هایی از جنس همان خطی که از سر کوچه تا زیر پنجره ی او همقد ِدستش، کشیده شده بود. خسته که می شد سر می گذاشت روی شانه ی صدا و با هم تا ظهر چشم می دوختند به پنجره ی ساختمان روبه رو که شیشه هایش مثل آیینه بود و شکل ابرها در آن دیده میشد. اما تا صدای زنگ مدرسه بلند می شد، یکباره صدا را گم می کرد. ته مانده ی ذغال را ول می کرد همان جا و بسته ی آدامس های فروحته نشده را به سینه می چسباند و تا سر کوچه می دوید.

        من هر روز پنجره ای را که شیشه هایش از بیرون مثل آیینه بود، باز می کردم و خم می شدم تو کوچه و سر می چرخاندم به راست و دویدنش را تا لای شمشاد های جلوی پارک دنبال می کردم.

        آن جا قایم می شد و بیرون آمدن ِ معلم ها را نگاه می کرد.       

                                                                               

 

                                                                        سیزده آذر هشتاد و سه.                      

 

/ 73 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Shirin

سلام ... چرا بايد فقط بوی مداد پاک کن و صدای معلم نصيبش بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟

fariba

کتا يون جان سلام . از اينکه می بينم هم می نويسی و هم شعر می گويی بهت افتخار می کنم. برای اينکه نظرم را راجع به داستانت بگويم بايد دقيق بخوانم وسر فرصت بنويسم. امروز فقط آمده ام بهت سری بزنم. موفق باشی خيليييييييييی زيادددددد....

ghasemrezadoust

سلام عزيزم عيد ت مبارک چی برای قربان کردن داری ؟می تونی مثل ابراهيم ...يا مثل حميد هامون راستی فيلم هامون ساخته ی مهر جويی رو ديدی ؟امروز روز بزرگی يه اميدوارم هميشه موفق باشی ويادت باشه آسمون پرنده بهشت ...وزمين ومن وهمه ی اون کسانی که دوستشون داريم خدا هفت آسمون براش کوچيکه ولی تو دل آدم جا می شه بيايم اين قلبا رو نشکنيم من چقد حرف زدم ...هميشه به يادتم .داداش قاسم

Soheila

کتايون جان هر کاری کردم نتونستم تو اون وبلاگت کامنت بذارم...ارور می داد...

soheila

سلام کتايون جان. آره درسته لينک پيام ها نبود!! و منهم نتونستم چيزی بنويسم.

شاهزاده ي سرطاني

ارادت کتايون جان . من بالاخره اومدم . خيلی وقته درگير امتحان هستم و بعدش هم مونيتور نداشتم . و کلی داستان خوب رو از دست دادم . مخصوصن بعد از صبحانه خيلی قشنگ بود . مدرن ... بای اين داستن آخريه هم ميام . راستی من هميشه چند تا مداد اضافيبر می داشتم ولی هيچ کدوم به کارم نميومد سر امتحان !!!

شهرام عدیلی پور

سلام کتايون جان . ممنون از سر زدن ات . عادت می کنيم را اگر نخوانده ای بخوان و دوست دارم درباره ی نقد من هم نظر ات را بدانم .

رودخانه برفي

كتايون نازنين / ممنون از پيام زيبايت ........../ در پناه نور باشي

امیررضا

من اينو خيلی دوست دارم......برای بالايی نظرمو نوشتم..........اينجا حيفم اومد ننويسم

hich

سلام.........ببخشيذ که انقدر دير اومدم.... قشنگ بود!