اگر روزی ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

        یادت هست؟ پانزده سال پیش بود. نه؟

با هم در شرکتی کار می کردیم که حرف زدن سر کار، تقریبن ممنوع بود. آن وقت اگر حرفی میانه ی خط و خط کش و گونیا سر زده پیدایش می شد و راه گلویم را می بست و آنقدر به سقف دهانم فشار می آورد که مجبور می شدم آهسته با نوک انگشت به پشت شانه ی تو که میز جلویی من می نشستی بزنم، تو، دزدانه و با حرکتی کند، مثل شاگرد های آماده برای تقلب، گردنت را به سمت راست می گرداندی و می پرسیدی:

       - چیه؟  

و من حرف ِ فراری و لجباز را زیر گوش ات پچ پچ می کردم.

مهندس نراقی با گوش های تیزش از ته آتلیه به ما چشم غره می رفت و ما با چشم های بازیگوش و برّاقمان صاف صاف نگاهش می کردیم و لبخند جمع و جور شده ای را تحویلش می دادیم و حرف، نصفه می ماند و تو که از پچ پچه های من چیزی نفهمیده بودی، بعد از چند لحظه که سر ِ مهندس نراقی دوباره تو نقشه ی روی میزش گم می شد، کف دستت را نشانم می دادی و من بقیه ی حرف را می ریختم  گوشه ی کاغذ پوستی و چند ثانیه بعد کاغذ تا شده کف دست تو بود و چند ثانیه بعدتر می دیدم که از خنده ی توگلویی، شانه هایت تکان می خورد. یادت هست؟

       یادم هست ساعت که پنج می شد و ما مثل از زندان رها شده ها از شرکت می زدیم بیرون، فقط قهقهه ی خنده ی تو در گوش هایم می پیچید و جمله ای که کوچه های مسیر از زبان من و تو زیاد شنیده بودند این بود که:

       - « آخیش!... مردیم از بس حرف نزدیم!»

      ...یادم هست عصر ِ یک روز که من نیامده بودم سر ِ کار، وقتی با هم تلفنی صحبت می کردیم تو ساکت بودی و حرف ات نمی آمد. نگرانت شدم و پرسیدم:

       - چی شده؟

گفتی:

       - هیچی! فقط از بس از صبح دهنم وا نشده، انگار دیگه نمی تونم حرف بزنم!

 

آن سال، سال آخری بود که با هم بودیم و بعد هم که تو را گم کردم. اما امروز، بعد از این همه سال که هر روز از نه ِ صبحی تا نه ِ صبح ِ دیگر حرف های در گلو مانده ام گوش هایت را گم کرده اند، یاد آن روز افتادم.

       آخر تو نمی دانی که اینجا حتی مهندس نراقی هم نیست که گه گاه غری بزند. منم و خودم. و هیچ نمی دانم اگر بعد از پانزده سال، تو بهم زنگ بزنی و با نگرانی بپرسی که چی شده من می توانم  دهانم را باز کنم و بگویم از بس دهنم وا نشده انگار دیگه نمی تونم حرف بزنم یا نه؟!  

                                                                                

 

                                                                             هجده بهمن هشتاد و سه.                      

/ 47 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همه کس و هیچ کس

ديدم او را آه بعد از بيست سال.......هر دو شايد با گذشت روزگار // در کف باد خزان پر پر شديم!.................وای بر ما که با گذشته ی خود نفس ميکشيم ........ آه........................ همه کس و هيچکس

علي سعادت

حرفهاي گم كرده گوشهايش را در گلو ... صداي ماشيني كه از كوچه ميگذرد ... يك حياط سكوت در دستهاي من... برويم برويم گرد بيست سالگي هايمان را ازطاقچه ي دقايق از ياد نبريم و ...

محمد

تموم اون چيزايی که بهت گفتم

شاهزاده ي سرطاني

ارادت . بگم جان خواندن داشتن در جماعت نويسنده بيشتر به نوشته هاشون بر ميگرده . ننويسند احساس تمام شدگی می کنند . بگذريم خوبه که هستی لااقل . دو سه روز پيش تو جلسه ی داستان خونيه خودمون به يه نفر پيشنهاد کردم بعد از صبحانه ی شما رو بخونه . راستی منتظر نظرتون هم هستم در مورد داستانم .

ا

سلام.اگه می تونی يه نگاهی به وبلاگ من بنداز.

arya

کتايون فکر کنم که صفا تو همون روزا بوده که حالا گمش کردی.همه ما يه چيزايی برای گم کردن داريم.

sedaye vojdanat

عزيزم ، دخترم ... تو دختری داری ۱۵ ساله .آيا فکر نميکنی سن و سالت را گم کرده ای ..و بين چند تا جوان خودت را لوس کرده ای و نميدانی داری با خودت چه ميکنی . آخر تو الان بايد به چيزهای بالا تری فکر کنی و خودت را بسازی ... به آينده ات منطقی فکر کن و زمانی را بياد بياور که بايد به خود و وجدانت رو در رو شوی .اينها جوانانی ۲۰ تا ۲۵ ساله اند که شور و شوق جوانی دارند .تو الان پخته ای ...تو بايد به خودت برگردی .من بر حسب اتفاق تو را يافتم و يکی از نزديکان بسيار نزديک به تو و خانواده ات هستم ...برگرد به خودت