سکوتِ من و صبر  ِ او ...

 

- امروز چه ته؟ بازم حرفی داری؟ مشکلی هست؟

می روم توی فکر و حال و هوا را مرور می کنم. منتظر جواب است اما اشکال ندارد. تا هر وقت که من سکوت کنم او صبر می کند. حتی اگر فکرم برود دنبال بازی. جلویش بگوید« صبر کن! الان بر می گردم»... و بعد برود برای خودش مثلن چای بریزد و توی آن هم به جای شکر یا حتی قند، نبات بریزد که دیر تر آب شود و دوساعت بدون اینکه قاشق را توی چای بچرخاند، خیره به نبات ها نگاه کند تا آب شوند. که او که منتظر است بلکه حواسش پرت چیز های دیگر شود و یادش برود چه پرسیده. اما بالاخره چی؟ آخرش که باید برگردد و بنشیند اینجا و حد اکثرش اینست که بتواند بپرسد که :«خب شما چی پرسیده بودی؟...» و اودوباره خیلی جدی تکرار کند:

- گفتم امروز چه ته؟ بازم حرفی داری؟ مشکلی هست؟

و من دوباره بروم توی فکر و حال و هوا را مرور کنم. منتظر جواب است اما اشکال ندارد. تا هر وقت که من سکوت کنم او صبر می کند...

 

نوشته شده در  دوشنبه بيست و يکم آذر 1384ساعت 10:38  توسط کتایون آموزگار  |  نظر بدهید

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید