}

نامه های جامانده

سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳

 

 

" به ياد او و انگشتهايش که جاي پاي گربه ها را نشانم مي داد."

 

ريسمان

 

 

کلافه شده بودم. شايد از دود سيگار، شايد از همهمه اي که هيچ کلامي در آن تشخيص داده نمیشد. پله ها را دو تا يکي رفته بودم بالا تا پشت بام و رفتنم را کسي نديده بود. آنجا نفسي کشيده و آرام تر شده بودم. آنروز باد مي وزيد. خوب يادم هست. چون هنوز حرکت موهايم را که روي پيشاني ام ريخته بود حس مي کنم. داغ بودم. گيج. و نمي فهميدم چرا نمي فهميدم…

همان روز که اولِ صبح، شلوار نوي عيدم را پوشيده بودم و شاد، گوشي تلفن را برداشته بودم و بد به دل راه نداده بودم. گرچه پرستار گفته بود حال مریضتان خوب نیست و گرچه همه هراسيده بودند.

 

پشت بام، نجواي خودم را مي شنيدم که در باد گم مي شد. و همان روز بود که باقي مانده ي ريسمان را بريده بودم و پرت کرده بودم آسمان که صدايم را همراه ببرد و صدايم انگار همراه ريسمان رفته بود.

بعد او هم آمده بود بالا و از در ِ راه پله که آمده بود، چشم هايش را که نور خورشيد زده بود کمي بسته بود، دماغش را کمي جمع کرده بود و دستش را سايبان گرفته بود. آخ.. دستش را ... دستش را… دست لاغر و انگشت هاي کشيده ي نازش را. همان دست چپ که حلقه ي ازدواجش را هميشه در انگشت داشت. حتي روز هايي که پکرتر از هميشه بود. رو به روي من ايستاده بود، با دهاني که لبخند شيطنت آميز کودکي اش را هنوز در خود داشت. دست راستش را مثل بيشتر اوقات به کمرزده بود. پس نرفته بود. آمده بود که بغلم کند و خيالم را راحت کند. حرف نزدم. رفتم جلو. بغلش کردم. مثل همان روز که زير پنجره ي ما تير اندازي شده بود و ما دو تا، تنها تو خانه بوديم و هراسان هم ديگر را در آغوش گرفته بوديم و هر دو، با هراس، به جاي خالي گل ميخ پرده که از جا در آمده بود نگاه کرده بوديم و بعد به خيال ترسوي خودمان خنديده بوديم.

مثل همان روز بغلم کرده بود.

-          باز تو يه بهونه اي جستي که بياي پشت بوم؟

-          نه به خدا!.. پايين کلافه شده بودم. ببين طرف خيابون نمي رم!

بعد نشسته بوديم پاي ديوار اتاقک پشت بام و او لاک هاي پوست پيازي اش را که تازه خريده بود نشانم داده بود. دستش را گذاشته بود روي شلوار نوي من و لاک هايش زير آفتاب درخشيده بود. خنديده بود و از من قول گرفته بود که طرف خيابان نروم.

...اما انگار رفته بودم لب بام. طرف خيابان. و از بالاي پنج طبقه پايين را نگاه کرده بودم و چند نفر سياه پوش را ديده بودم که به خانه ي ما مي آمدند و اشک هايم ريخته بود پايين. حالا ديگر او رفته بود. چون صداي مرا نشنيده بود که آرام پرسيده بودم: 

-          بيا ببين اينا کي اند؟

 جوابي نشنيده بودم. و بعد بلند تر صدايش کرده بودم و رفتنش را پرسيده بودم و چون باز جوابي نداده بود، هربار بلند تر و بلند تر صدايش کرده بودم...

بعد آن ها که توي کوچه بودند خودشان را رسانده بودند پشت بام و من را گرفته بودند و دوباره برده بودندم پايين. ميان همان همهمه و دود. جايي که او نبود. انگار با ريسمان بريده و گلوي من و بادي که مي وزيد، رفته بود.

داغ بودم.گيج. و فهميده بودم، بالاخره فهميده بودم چرا.

 

                                                           بيست و يکم آذر هشتاد و سه.

 

 

 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه