}

نامه های جامانده

دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳

 

استخدام

 

 

دستپاچه آمده بود تو و جلوی میزم ایستاده بود.

از پنجره ی سمت چپم، نور نارنجی آفتاب زده بود تو و حواسم را پرت می کرد. غروب بود.

گفتم:

-          برو عقب تر ... برو ... برو ... خب وایسا خوب ببینمت! نوشته بودی چند سالته؟

-          ...

-          ها؟!

-          سی و پنج ... نه! سی وشش سال!

-          آها!

یادداشت کردم.

-          مطمئنی که علاقه داری به این کار؟

تو فکر بود انگار. دنبال جواب می گشت:

-          ... من ... نمی دونم!

اخم هام تو هم رفت. تو نگاه ِ خیره اش ترس بود. و نگرانی. سرم را جلو تر بردم و زل زدم تو چشم هایش.

-          پس واسه چی ما رو معطل می کنی؟ ... سرتو بالا کن ... داری گریه می کنی؟ مگه ما فرستادیم دنبالت که بیای این جا؟

-          نه ... گریه نمی کنم ...

-          خودت پاشنه ی در این جا رو کندی از بس که اومدی فرم تقاضای کار پر کردی. هر چی ردت کردیم از رو نرفتی!

جعبه ی دستمال کاغذی روی میز را سر دادم جلو. برنداشت. اشک هایش را با دست پاک کرد. دماغش را بالا کشید و زل زد به من. می خواست محکم به نظر بیاید.

-          نه گریه نمی کنم.

-          خب ... بیا جلو!

نصفه قدمی جلو آمد. سرخ شده بود. اما نه شاد بود و نه غمگین. فکر کردم گریه اش هم دروغی است. مثل کار خواستنش. حسی داشت که نمی فهمیدم.

گفتم: چه اعتماد به نفسی! پا در هوایی!

و تکیه دادم به صندلی ام: فکر نمی کنم تاب بیاری!

صاف نگاهم می کرد حالا.

-          می یارم!

نور نارنجی دیگر نبود. ساعتم را نگاه کردم. داشت دیر می شد.

-          خیله خب! بیا این جا رو امضا کن!

آمد جلو. بی تفاوتی ش را به خوبی حس می کردم.

خودکار را از دستم گرفت. داشتم فکر می کردم که چرا دارم استخدامش می کنم. من که می دانستم نه حالش را دارد و نه عرضه اش را.

همان طور که زل زده بودیم به هم، یک دفعه ...

پشت ِ سرش و تو آیینه، در باز شد. قلبم داشت می ایستاد.

گفت: بازی تمام شد؟!

تکان خوردن ِ لب هایش را نمی دیدم. نمی توانستم چشم هایم را از رو چشم هایش بردارم.

سریع گفتم: بقیه ش باشه بعد!

و بعد سرم را برگرداندم.

...

-          سلام!

-          سلام ... چرا تو تاریکی نشستی؟

 

                                                              

 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه