}

نامه های جامانده

سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥

زنی که چادر به سر دارد

پیاده رو  ی خیابان ابن سینا را از شمال به جنوب طی می کنم. سر یکی از کوچه های شرقی-غربی ، زنی که چادر به سر دارد از غرب به شرق به سمت من می دود. با دست راستش چادر را کمی پایین تر از زیر گلویش نگه داشته و دست چپ اش زیر چادر تکان تکان می خورد. من از سر کوچه گذشته ام و دیگر نمی بینم اش اما او همچنان می دود.

زن حالا به سر کوچه رسیده و اگر روی برگردانم می بینم اش. اما روی بر نمی گردانم. صدای گام هایش به من می رسد و از من نیز می گذرد.

چند عابر دیگر هستند که همگی متوجه او هستند. زنی که چادر به سر دارد  در پیاده رو، مقابل چشم های من کوچک و کوچک تر می شود. گام هایم نا خود آگاه تند شده اند. وسوسه شده ام که بدانم برای چه می دود.

زن دور و دور تر می شود و من هرگز نمی فهمم برای چه می دوید.

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه