}

نامه های جامانده

پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤

 

زخم

 

انگشتش را جلو آورد و زخم رویش را نشانم داد:

- تو از اینا داری؟

انگشتش را بوسیدم که:

-بله!

اندوهناک اندیشیدم : « مادرم چه پیر شده است.»

اندوهناک خندید.

 

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه بيست و چهارم آذر 1384ساعت 10:37  توسط کتایون آموزگار  |  نظر بدهید

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه