}

نامه های جامانده

شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤

 

 

عکس

 

صبح شنبه آموزشگاه پر از جمعیت امتحاندهندگان بود. من هم قاطی جمعیت شدم. پنج نفر پنج نفر صدا میزدند توی اتاق آزمون. آزمون کامپیوتری برگزار میشد و صفحهی سوالات توی اینترنت بود. عکسها را اسکن کرده بودند و تصویر هر کسی بالای صفحهاش بود. نوبت من که رسید پشت کامپیوتری که گفتند نشستم. پریروز که نفس‌نفس‌زنان رسیده‌بودم آموزشگاه و با کله پریده‌بودم توی اتاق تشکیل کاردکس، خانم تشکیل دهندهی کاردکس نگاهی به ساعت که دوازده و بیست و پنج دقیقه را دادمی‌زد، انداخته‌بود و چشم غرهای به من، و با اکراه مدارک را گرفته‌بود. زیر لب غرغری کرده‌بود که ترجیح داده‌بودم نشنوم و او بلندتر اضافه کرده‌بود:

« شنبه صبح ساعت هفت برای امتحان اینجا باشید»

نفس راحتی کشیده‌بودم و رفته‌بودم که شنبه صبح برگردم.

اما من هم تقصیری نداشتم. ظهری دیرم‌شده‌بود. مثل باد رفته‌بودم تو عکاسخونه. محیط پیشخان نیمه تاریک بود. کسی پشت پیشخان نبود. باید زودتر عکسها را میبردم وگرنه ساعت از دوازده و نیم میگذشت و کارم میافتاد به سه- چهار روز بعد. صدا زده‌بودم :

«کسی اینجا نیست؟»

صدای ضعیف خانمی که پشت دستگاه "چاپ فوری در هفده دقیقه" انگار پنهان شدهبود جواب داده‌بود:

«فرمایشی داشتید؟»

دنبالش گشته‌بودم و از پشت دستگاه، روسریاش رادیده‌بودم. گفته‌بودم:

« فیش عکسامو آوردم عکس تحویل بگیرم».

سرش را چند سانتیمتر آنقدر که فقط چشم راستش را هم ببینم بالاتر کشیده‌بود و گفته‌بود:

« الان میآیند»...

خواسته‌بودم به ساعتم نگاه کنم، یادم افتاده‌بود که افتاده زمین و شکسته. روی در و دیوار دنبال ساعت دیواری گشته‌بودم و نبود. از توی اتاقی که درش پشت پیشخان بود پیرمردی سرک کشیده‌بود و نگاهم کرده‌بود. پرسیده‌بودم: 

« شما باید عکسا رو تحویل بدین؟»

جواب نداده‌بود و سرکش را دوباره برده‌بود توی اتاق. نزدیک بود داد و بیداد راه بیاندازم و داشتم توی سرم با کلمهی "مشتری" جملهسازی میکردم که پسر جوانی از در پشت پیشخان بیرون آمده‌بود و قبضی را که با دستم دراز شدهبود، گرفته‌بود و فسفسکنان گشته‌بود و پاکت عکسها را درآورده‌بود و خواسته‌بود بگذارد روی پیشخان که نگذاشته از دستش قاپیده‌بودم و مرسی خداحافظم روی هوا مانده بود و دویده‌بودم بیرون.

خانم افسر ممتحن را صدا کردم و گفتم: 

«خانم این که‌صفحه ی من نیست! »

و فکرکردم لابد عکس نفر قبل از من است و صفحه را عوض‌نکرده‌اند. خانم افسر نگاهی کرد اسمم را خواند و در حالی که داشت میرفت گفت :

« صفحه ی خودتان است. زود باشید خانم. مردم منتظرند. وقتتان میگذرد»

با تردید نگاهی به عکس کردم و مشغول جواب دادن به سوالها شدم. اما عکس، عکس من نبود! عکس، چشمهایش را درشت کردهبود. من همیشه به خاطر نور فلاش چشمهایم را ریز میکنم. صورت ِ عکس سفیدِ سفید بود، صورت من سبزه است. من روی گونهی چپم یک خال دارم که در همه ی عکسها دیده میشود؛ اماروی گونه‌ی چپ عکس خال نبود. ابروهای  من مشکی است، ابروهای عکس قهوهای بود. من هیچوقت آرایش نمیکنم، صورت عکس پر از آرایش بود ...

وقت تمام شد. افسر آمد بالا ی سرم.

گفت : « قبولی! زود بلند شو خانم... مردم منتظرند. »

آمدم بگویم عکس من نبود که ورقه را مهر زد و داد دستم. حالا قرار است من با گواهینامهی کس دیگری رانندگی کنم. اشکال ندارد؟!

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه