}

نامه های جامانده

شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳

 

                                                                            اگر روزی ...

 

        یادت هست؟ پانزده سال پیش بود. نه؟

با هم در شرکتی کار می کردیم که حرف زدن سر کار، تقریبن ممنوع بود. آن وقت اگر حرفی میانه ی خط و خط کش و گونیا سر زده پیدایش می شد و راه گلویم را می بست و آنقدر به سقف دهانم فشار می آورد که مجبور می شدم آهسته با نوک انگشت به پشت شانه ی تو که میز جلویی من می نشستی بزنم، تو، دزدانه و با حرکتی کند، مثل شاگرد های آماده برای تقلب، گردنت را به سمت راست می گرداندی و می پرسیدی:

       - چیه؟  

و من حرف ِ فراری و لجباز را زیر گوش ات پچ پچ می کردم.

مهندس نراقی با گوش های تیزش از ته آتلیه به ما چشم غره می رفت و ما با چشم های بازیگوش و برّاقمان صاف صاف نگاهش می کردیم و لبخند جمع و جور شده ای را تحویلش می دادیم و حرف، نصفه می ماند و تو که از پچ پچه های من چیزی نفهمیده بودی، بعد از چند لحظه که سر ِ مهندس نراقی دوباره تو نقشه ی روی میزش گم می شد، کف دستت را نشانم می دادی و من بقیه ی حرف را می ریختم  گوشه ی کاغذ پوستی و چند ثانیه بعد کاغذ تا شده کف دست تو بود و چند ثانیه بعدتر می دیدم که از خنده ی توگلویی، شانه هایت تکان می خورد. یادت هست؟

       یادم هست ساعت که پنج می شد و ما مثل از زندان رها شده ها از شرکت می زدیم بیرون، فقط قهقهه ی خنده ی تو در گوش هایم می پیچید و جمله ای که کوچه های مسیر از زبان من و تو زیاد شنیده بودند این بود که:

       - « آخیش!... مردیم از بس حرف نزدیم!»

      ...یادم هست عصر ِ یک روز که من نیامده بودم سر ِ کار، وقتی با هم تلفنی صحبت می کردیم تو ساکت بودی و حرف ات نمی آمد. نگرانت شدم و پرسیدم:

       - چی شده؟

گفتی:

       - هیچی! فقط از بس از صبح دهنم وا نشده، انگار دیگه نمی تونم حرف بزنم!

 

آن سال، سال آخری بود که با هم بودیم و بعد هم که تو را گم کردم. اما امروز، بعد از این همه سال که هر روز از نه ِ صبحی تا نه ِ صبح ِ دیگر حرف های در گلو مانده ام گوش هایت را گم کرده اند، یاد آن روز افتادم.

       آخر تو نمی دانی که اینجا حتی مهندس نراقی هم نیست که گه گاه غری بزند. منم و خودم. و هیچ نمی دانم اگر بعد از پانزده سال، تو بهم زنگ بزنی و با نگرانی بپرسی که چی شده من می توانم  دهانم را باز کنم و بگویم از بس دهنم وا نشده انگار دیگه نمی تونم حرف بزنم یا نه؟!  

                                                                                

 

                                                                             هجده بهمن هشتاد و سه.                      

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه