}

نامه های جامانده

شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

 

تفاهم

 

یک ربع به ده شب است. نشسته جلوی تلویزیون. از عصر تا به حال با هم حرف نزده ایم. حتا نگاهش هم نکرده ام.

تقصیر من چیست؟ او بود که رفت، خداحافظی نکرد. برگشت، سلام نکرد...من چه بگویم؟ از دستش دلخورم. او هم از دست من دلخور است. اما بی خود! دیگر بزرگ تر از آنم که عکس العمل نشان ندهم. بشنوم و جواب ندهم یا چیزی را خلاف نظرم تائید کنم... و بزرگ تر یعنی بی حوصله تر، خسته تر و شاید وحشی تر.

همیشه اینطور مواقع وقت خواب که می شد عزا میگرفتم. او زود تر می رفت تو اتاق و خودش را به خواب می زد و من اصلن دلم نمی خواست بروم طرف اتاق خواب. تا آخر شب ادای کتاب خواندن در می آوردم و آخر شب می ماندم بلاتکلیف. آخرش هم مجبور بودم با سرشکستگی بروم خواب سبکش را بر هم بزنم و گور مرگم بخوابم.

 

اما امشب زرنگی کردم! از اول شب کتاب و دفترچه ی یادداشتم را برداشتم و آوردم تو تختخواب.

 

... صدای تلویزیون مدتی ست قطع شده.  حالا حتمن دارد ادای کتاب خواندن در می آورد.

 

 

 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه