}

نامه های جامانده

شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳

 

از جنس همان خط

 

         هر روز صبح که خواب آلود و ژولیده، سر چهار راه پایینی پیاده اش می کردند، اول می ایستاد و دور شدن وانتی را که از آن پیاده شده بود نگاه می کرد. وانت در خم خیابان بعدی گم می شد و او گیج و بی اختیار راهش را کج می کرد. قدم های کوچکش می رفت به طرف همان کوچه، همان مدرسه. از جلوی در اصلی که رو به روی پارک بود می گذشت و نگاه چپی به تابلوی نام مدرسه و لای در ِ بازش می انداخت. بقیه ی راه را چسبیده به دیوار آجری می رفت و نوک انگشت های دست راستش را می کشید روی آجرها. دیوار که تمام می شد، می پیچید سمت راست، تو همان کوچه، سوی همان دیوار آشنا که بلافاصله بعد از پیچ شروع می شد.

        آن جا بود که از پنجره های آبی ِ توی دیوار آجری، بوی مداد پاک کن و همهمه ی ناپیدایی می ریخت بیرون و کوچه را جادو می کرد. از این جا به بعد قدم هایش کند می شد. انگار همه ی چاله چوله های این پیاده رو را از حفظ بود، چشم هایش را می بست و آرام سر تا سر دیوار را راه می رفت و گوش می داد. صداها عوض می شدند. یکی کلمه هایی را واضح و شمرده و با مکث زیاد می خواند. بعدی، تند و نا مشخص از عددها حرف می زد. صدای بعد از آبادی ها و رود ها می گفت ... بعد می رسید به پنجره ی خودش. همان صدای آشنا. آن جا تکیه می داد به دیوار و پشتش به آرامی روی دیوار کشیده می شد. تا زمین. صدا، اول گیجش می کرد، انگار در هوا می رقصید صدا و کنار گوشش آرام می گرفت. با صدا دوست شده بود. صدا قلقلکش می داد و او می خندید. صدا نازش می کرد و او دست صدا را روی لپش نگاه می داشت. صدا یواشکی ماچش می کرد و او گوشهایش داغ می شد. دست می انداخت گردن صدا و تکه ذغال را از جیبش در می آورد و روی موزائیک های طوسی کف ِ پیاده رو خط های سیاه میکشید. خط هایی از جنس همان خطی که از سر کوچه تا زیر پنجره ی او همقد ِدستش، کشیده شده بود. خسته که می شد سر می گذاشت روی شانه ی صدا و با هم تا ظهر چشم می دوختند به پنجره ی ساختمان روبه رو که شیشه هایش مثل آیینه بود و شکل ابرها در آن دیده میشد. اما تا صدای زنگ مدرسه بلند می شد، یکباره صدا را گم می کرد. ته مانده ی ذغال را ول می کرد همان جا و بسته ی آدامس های فروحته نشده را به سینه می چسباند و تا سر کوچه می دوید.

        من هر روز پنجره ای را که شیشه هایش از بیرون مثل آیینه بود، باز می کردم و خم می شدم تو کوچه و سر می چرخاندم به راست و دویدنش را تا لای شمشاد های جلوی پارک دنبال می کردم.

        آن جا قایم می شد و بیرون آمدن ِ معلم ها را نگاه می کرد.       

                                                                               

 

                                                                        سیزده آذر هشتاد و سه.                      

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه