}

نامه های جامانده

شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 
 رابطه
 
 
 
کنار میدانِ پارک ایستاده بود. آرنج چپش را مثل هر روز روی سکوی کنار دستش تکیه داده بود و لبخند زنان به پسرک نگاه می کرد.

پسرک هم لبخندکی به او زد و سرش را پایین انداخت. اما مجسمه همچنان نگاه به او داشت. پسرک دوباره نگاه اش را بالا آورد و تو ی دلش به مجسمه گفت:

    - سلام

مجسمه هم توی دل پسرک به او سلام گفت. بعد ادامه داد:

   - بیا جلوتر پسرم ببینم اسمت چیه؟

پسرک خجول و خندان جلو تر رفت و آهسته نامش را گفت. مجسمه پرسید:

   - چی؟ ... نشنیدم! بلند تر بگو!

و بعد پسرک دوباره بلند تر نامش را گفت و نگاهش را سریع به اطراف چرخاند که مطمئن شود کسی آن نزدیکی ها نبوده است. بعد فکر کرد که مجسمه باید بپرسد او کلاس چندم است. اما مجسمه نپرسید. به جای آن سوال، گفت:

   - بیا کنار من بنشین!

پسرک رفت جستی زد بالای سکویی که آرنج چپ مجسمه روی آن تکیه داشت. بعد نگاهی به صورت مجسمه که حالا هم سطح صورت خودش بود انداخت و دید که مجسمه به جایی خیره شده. سعی کرد به همان نقطه ای نگاه کند که مجسمه چشم دوخته. اما کجا را نگاه می کرد؟

نگاهش از کنار حوض پارک رد شد و به دورتر رسید که چند تا پسر بزرگ تر از او داشتند با هم توپ بازی می کردند. بعد حواسش رفت دنبال دخترکی که دست یک آدم بزرگ را گرفته بود و راه می رفت. کنار آن راه روی نیمکتی پیرمردی عصایش را ستون کرده بود زیر دستهایش و سرش را روی پشت دستش گذاشته بود و شاید چرت میزد.

پسرک سرش را چرخاند سمت صورت مجسمه و پرسید:

   - کجا را نگاه می کنی؟

مجسمه جواب نداد. پسرک فکر کرد شاید حوصله ی مجسمه از دست او سر رفته. از سکو پایین پرید و نگاهی به مجسمه انداخت و توی دلش از او خدا حافظی کرد. مجسمه باز هم جواب نداد. پسرک دو - سه قدم دور تر شده بود و داشت می رفت که از پشت سرش شنید مجسمه پرسید:

   - فردا بر می گردی؟

در چشم های پسرک برق شیطنت درخشید. لبخند زد. اما روی بر نگرداند و جواب نداد و با همان لبخند به راه خود رفت.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردين 1385ساعت 12:27  توسط کتایون آموزگار  |  نظر بدهید
چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥

 
 

گردن درد و دوستش

 

 

عبارت "گردن درد" هی بالا و پایین می پرد و خودش را جلوی دیگران می اندازد که جلب توجه ام را بکند بلکه بنویسم اش.

 من محلش نمی گذارم و نوک قلم با فاصله ای حدود یک سانتیمتر از کاغذ ثابت مانده و نگاهم جایی حوالی کناره های کاغذ است. سعی می کنم خودم را نسبت به آن عبارت بی تفاوت نشان دهم. اما عبارت گردن درد، دست یک عبارت دیگر را هم گرفته و کشان کشان آورده جلوی چشمم. نیم نگاهی به "عصاقورت" داده می اندازم و دوباره حواسم را پرت نشان می دهم.

آدم ِ توی دلم را مامور می کنم که برود محترمانه به این دو تا بگوید که امکان ندارد بنویسم شان. چون درست است که گردن درد دارم اما آنقدر شدید نیست که مجبور باشم مثل عصا قورت داده ها حرکت کنم. اگر از این عبارت ها بخواهم استفاده کنم دروغ گفته ام و من نمی خواهم توی دفتر خاطراتم حتی کلمه ای را به دروغ نوشته باشم.

گردن درد ساکت و مغموم می نشیند. عصا قورت داده بلاتکلیف ایستاده. نوک قلم را بر کاغذ می گذارم و می نویسم:

پنجشنبه یازدهم اسفند

گردن درد دارم. اما نه آنقدر که مجبور باشم مثل عصا قورت داده ها صاف راه بروم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه يازدهم اسفند 1384ساعت 12:56  توسط کتایون آموزگار  |  نظر بدهید
 

-------------------------------------------------------------------------------------

 

بازی تک نفره

 

دو نفر اینجا نشسته اند که هی نشسته بمانند و منتظر که من از این در که بیرون بروم با هم حرف بزنند. دو تا کار آموز که زیر دست منند و نهارشان همانطور منتظربماند توی آبدار خانه ی شرکت از فضولی اینکه من چه می نویسم و ذره ذره سرک بکشند و نتوانند که  صفحه ی مانیتور مرا نگاه کنند و صدای کلیک کلیک ماوسشان بیاید توی دل های همه ی آدم ها انگار از کلیک کلیک ماوس توی دست های نادانشان که هی نقشه ها را خراب و خراب تر کنند. و برف ببارد و ببارد و از باریدنش خسته نشود که هر چه می بارد نمی نشیند.

دلم می خواست بدانم چه می گویند وقتی من در اتاق نیستم؟ صدای حرف زدنشان را می شنوم اما مثل یک کابوس کلماتشان را نمی شنوم. انگار صدای هر دو عین عین هم می شود. انگار یک نفر با خودش حرف میزند. ولی من که می آیم  قرص سکوت می خورند. و هی برای سوال هایی احمقانه ای من را صدا می کنند که حواسم از نوشتن ام پرت شود و هر چه هم جواب بدهم حرف هایم را هم نفهمند. نمی فهمند. نمی فهمند انگار که زبان دیگری حرف میزنم اما سرشان را مثل کره الاغ ها تکان تکان می دهند آنطور که هر آدم شکاکی هم خیال می کند که فهمیده اند و نه انگار که نهارشان توی آشپز خانه منتظر آنهاست.

 گاهی خودم را از توی خیال آنها که نگاه می کنم خنده ام می گیرد. که هستم؟ یک آدم الکترونیکی که فقط بلد است سوال جواب بدهد و هیچ نپرسد. نخندد و مثل رباط بنشیند جلوی کی بورد ِ خودش و تند تند تایپ کند بی که فکر کند حتی چه می نویسد؟ خبر ندارند که از آنها می نویسم و این لذت بخش و شیرین است. توی انگشت های من کلماتی هستند که به ریش سکوت تصنعی آنها می خندد. و توی انگشت های من کلماتی هست که از بارش برف کیف کند و توی انگشت های من کلماتی هست از همه ی روز ها و از همه ی ساعت ها، که همه ی نثر ها  را شعر کند و بعد دو قدم عقب برود و از دور به نثر خودش نگاه کند. این تکه را انتخاب کند و زیر هم بنویسد:

 توی انگشت های من

 کلماتی هست

 که از بارش برف کیف کند

 

 و توی انگشت های من

کلماتی هست

 از همه ی روز ها

 و از همه ی ساعت ها

 

وبا لبخند ادامه دهد که توی انگشت های من کلماتی هست که مرا یاد بیژن جلالی بیاندازد و آنها نه ازاین انگشت ها هیچ میدانند و نه از این کلمات اما وسوسه می شوم که از اتاق بروم بیرون که باز نا مفهوم کلمات آنها فکرم را مشغول کند و کیف ببرم از این بازی تک نفره.

 

يکشنبه نهم بهمن15:30 توسط کتایون آموزگار | نظر بدهید

-----------------------------------------------------------------------------------

کتابم را بستی. صدايش را شنيدم!

 

بار اول آرام بستم اش. گذاشتم اش روی پا تختی. قسمت کتاب های نیمه تمام. دستم را از پشت برج کتاب ها خزاندم دنبال کلید ِچراغ ِ پای تخت و خاموشش کردم. خوابم نبرد. چراغ را روشن کردم. کتابت را دوباره بر داشتم. همینطوری الکی جایی از میانه هایش را باز کردم و این بار محکم کوبیدمش به هم. یک مقدار گرد و خاک به هوا رفت. دوباره بازش کردم و محکم تر کوبیدمش به هم. دلم می خواست صدای بسته شدنش تکرار و تکرار شود. اینبار سراندم اش زیر تخت، قسمت کتاب های خوانده شده.  

 

نوشته شده در  شنبه هفدهم دي 1384ساعت 10:2  توسط کتایون آموزگار  |  11 نظر

 -------------------------------------------------------------------------------------

 
 
افق

من از نگاه کردن از پشت اين پنجره به اين پاره خط کوتاه افقی که از لابه لای ساختمان های دود آلود پيداست خسته شدم. تو ميگويی از روی پشت بام خانه ی بغلی که از اينجا حد اقل سه - چهار طبقه بالاتر است آيا افق های بهتری پيداست؟

 

نوشته شده در  يکشنبه يازدهم دي 1384ساعت 12:40  توسط کتایون آموزگار  | 

  آرشیو نظرات نظر بدهید

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه