}

نامه های جامانده

دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥

 
.
سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥

زنی که چادر به سر دارد

پیاده رو  ی خیابان ابن سینا را از شمال به جنوب طی می کنم. سر یکی از کوچه های شرقی-غربی ، زنی که چادر به سر دارد از غرب به شرق به سمت من می دود. با دست راستش چادر را کمی پایین تر از زیر گلویش نگه داشته و دست چپ اش زیر چادر تکان تکان می خورد. من از سر کوچه گذشته ام و دیگر نمی بینم اش اما او همچنان می دود.

زن حالا به سر کوچه رسیده و اگر روی برگردانم می بینم اش. اما روی بر نمی گردانم. صدای گام هایش به من می رسد و از من نیز می گذرد.

چند عابر دیگر هستند که همگی متوجه او هستند. زنی که چادر به سر دارد  در پیاده رو، مقابل چشم های من کوچک و کوچک تر می شود. گام هایم نا خود آگاه تند شده اند. وسوسه شده ام که بدانم برای چه می دود.

زن دور و دور تر می شود و من هرگز نمی فهمم برای چه می دوید.

سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥

نجات

 نجات

 

روی آيينه کج کج با صابون نوشته بود:

 

فقط خودش می تواند خود را رها کند

اگر بتواند

اوکه در دام عنکبوت افتاده.

 


 وبلاگ جديد ميلاد و فراخوان

 

 

 

 

 

شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 
 رابطه
 
 
 
کنار میدانِ پارک ایستاده بود. آرنج چپش را مثل هر روز روی سکوی کنار دستش تکیه داده بود و لبخند زنان به پسرک نگاه می کرد.

پسرک هم لبخندکی به او زد و سرش را پایین انداخت. اما مجسمه همچنان نگاه به او داشت. پسرک دوباره نگاه اش را بالا آورد و تو ی دلش به مجسمه گفت:

    - سلام

مجسمه هم توی دل پسرک به او سلام گفت. بعد ادامه داد:

   - بیا جلوتر پسرم ببینم اسمت چیه؟

پسرک خجول و خندان جلو تر رفت و آهسته نامش را گفت. مجسمه پرسید:

   - چی؟ ... نشنیدم! بلند تر بگو!

و بعد پسرک دوباره بلند تر نامش را گفت و نگاهش را سریع به اطراف چرخاند که مطمئن شود کسی آن نزدیکی ها نبوده است. بعد فکر کرد که مجسمه باید بپرسد او کلاس چندم است. اما مجسمه نپرسید. به جای آن سوال، گفت:

   - بیا کنار من بنشین!

پسرک رفت جستی زد بالای سکویی که آرنج چپ مجسمه روی آن تکیه داشت. بعد نگاهی به صورت مجسمه که حالا هم سطح صورت خودش بود انداخت و دید که مجسمه به جایی خیره شده. سعی کرد به همان نقطه ای نگاه کند که مجسمه چشم دوخته. اما کجا را نگاه می کرد؟

نگاهش از کنار حوض پارک رد شد و به دورتر رسید که چند تا پسر بزرگ تر از او داشتند با هم توپ بازی می کردند. بعد حواسش رفت دنبال دخترکی که دست یک آدم بزرگ را گرفته بود و راه می رفت. کنار آن راه روی نیمکتی پیرمردی عصایش را ستون کرده بود زیر دستهایش و سرش را روی پشت دستش گذاشته بود و شاید چرت میزد.

پسرک سرش را چرخاند سمت صورت مجسمه و پرسید:

   - کجا را نگاه می کنی؟

مجسمه جواب نداد. پسرک فکر کرد شاید حوصله ی مجسمه از دست او سر رفته. از سکو پایین پرید و نگاهی به مجسمه انداخت و توی دلش از او خدا حافظی کرد. مجسمه باز هم جواب نداد. پسرک دو - سه قدم دور تر شده بود و داشت می رفت که از پشت سرش شنید مجسمه پرسید:

   - فردا بر می گردی؟

در چشم های پسرک برق شیطنت درخشید. لبخند زد. اما روی بر نگرداند و جواب نداد و با همان لبخند به راه خود رفت.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردين 1385ساعت 12:27  توسط کتایون آموزگار  |  نظر بدهید
چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥

 
 

گردن درد و دوستش

 

 

عبارت "گردن درد" هی بالا و پایین می پرد و خودش را جلوی دیگران می اندازد که جلب توجه ام را بکند بلکه بنویسم اش.

 من محلش نمی گذارم و نوک قلم با فاصله ای حدود یک سانتیمتر از کاغذ ثابت مانده و نگاهم جایی حوالی کناره های کاغذ است. سعی می کنم خودم را نسبت به آن عبارت بی تفاوت نشان دهم. اما عبارت گردن درد، دست یک عبارت دیگر را هم گرفته و کشان کشان آورده جلوی چشمم. نیم نگاهی به "عصاقورت" داده می اندازم و دوباره حواسم را پرت نشان می دهم.

آدم ِ توی دلم را مامور می کنم که برود محترمانه به این دو تا بگوید که امکان ندارد بنویسم شان. چون درست است که گردن درد دارم اما آنقدر شدید نیست که مجبور باشم مثل عصا قورت داده ها حرکت کنم. اگر از این عبارت ها بخواهم استفاده کنم دروغ گفته ام و من نمی خواهم توی دفتر خاطراتم حتی کلمه ای را به دروغ نوشته باشم.

گردن درد ساکت و مغموم می نشیند. عصا قورت داده بلاتکلیف ایستاده. نوک قلم را بر کاغذ می گذارم و می نویسم:

پنجشنبه یازدهم اسفند

گردن درد دارم. اما نه آنقدر که مجبور باشم مثل عصا قورت داده ها صاف راه بروم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه يازدهم اسفند 1384ساعت 12:56  توسط کتایون آموزگار  |  نظر بدهید
 

-------------------------------------------------------------------------------------

 

بازی تک نفره

 

دو نفر اینجا نشسته اند که هی نشسته بمانند و منتظر که من از این در که بیرون بروم با هم حرف بزنند. دو تا کار آموز که زیر دست منند و نهارشان همانطور منتظربماند توی آبدار خانه ی شرکت از فضولی اینکه من چه می نویسم و ذره ذره سرک بکشند و نتوانند که  صفحه ی مانیتور مرا نگاه کنند و صدای کلیک کلیک ماوسشان بیاید توی دل های همه ی آدم ها انگار از کلیک کلیک ماوس توی دست های نادانشان که هی نقشه ها را خراب و خراب تر کنند. و برف ببارد و ببارد و از باریدنش خسته نشود که هر چه می بارد نمی نشیند.

دلم می خواست بدانم چه می گویند وقتی من در اتاق نیستم؟ صدای حرف زدنشان را می شنوم اما مثل یک کابوس کلماتشان را نمی شنوم. انگار صدای هر دو عین عین هم می شود. انگار یک نفر با خودش حرف میزند. ولی من که می آیم  قرص سکوت می خورند. و هی برای سوال هایی احمقانه ای من را صدا می کنند که حواسم از نوشتن ام پرت شود و هر چه هم جواب بدهم حرف هایم را هم نفهمند. نمی فهمند. نمی فهمند انگار که زبان دیگری حرف میزنم اما سرشان را مثل کره الاغ ها تکان تکان می دهند آنطور که هر آدم شکاکی هم خیال می کند که فهمیده اند و نه انگار که نهارشان توی آشپز خانه منتظر آنهاست.

 گاهی خودم را از توی خیال آنها که نگاه می کنم خنده ام می گیرد. که هستم؟ یک آدم الکترونیکی که فقط بلد است سوال جواب بدهد و هیچ نپرسد. نخندد و مثل رباط بنشیند جلوی کی بورد ِ خودش و تند تند تایپ کند بی که فکر کند حتی چه می نویسد؟ خبر ندارند که از آنها می نویسم و این لذت بخش و شیرین است. توی انگشت های من کلماتی هستند که به ریش سکوت تصنعی آنها می خندد. و توی انگشت های من کلماتی هست که از بارش برف کیف کند و توی انگشت های من کلماتی هست از همه ی روز ها و از همه ی ساعت ها، که همه ی نثر ها  را شعر کند و بعد دو قدم عقب برود و از دور به نثر خودش نگاه کند. این تکه را انتخاب کند و زیر هم بنویسد:

 توی انگشت های من

 کلماتی هست

 که از بارش برف کیف کند

 

 و توی انگشت های من

کلماتی هست

 از همه ی روز ها

 و از همه ی ساعت ها

 

وبا لبخند ادامه دهد که توی انگشت های من کلماتی هست که مرا یاد بیژن جلالی بیاندازد و آنها نه ازاین انگشت ها هیچ میدانند و نه از این کلمات اما وسوسه می شوم که از اتاق بروم بیرون که باز نا مفهوم کلمات آنها فکرم را مشغول کند و کیف ببرم از این بازی تک نفره.

 

يکشنبه نهم بهمن15:30 توسط کتایون آموزگار | نظر بدهید

-----------------------------------------------------------------------------------

کتابم را بستی. صدايش را شنيدم!

 

بار اول آرام بستم اش. گذاشتم اش روی پا تختی. قسمت کتاب های نیمه تمام. دستم را از پشت برج کتاب ها خزاندم دنبال کلید ِچراغ ِ پای تخت و خاموشش کردم. خوابم نبرد. چراغ را روشن کردم. کتابت را دوباره بر داشتم. همینطوری الکی جایی از میانه هایش را باز کردم و این بار محکم کوبیدمش به هم. یک مقدار گرد و خاک به هوا رفت. دوباره بازش کردم و محکم تر کوبیدمش به هم. دلم می خواست صدای بسته شدنش تکرار و تکرار شود. اینبار سراندم اش زیر تخت، قسمت کتاب های خوانده شده.  

 

نوشته شده در  شنبه هفدهم دي 1384ساعت 10:2  توسط کتایون آموزگار  |  11 نظر

 -------------------------------------------------------------------------------------

 
 
افق

من از نگاه کردن از پشت اين پنجره به اين پاره خط کوتاه افقی که از لابه لای ساختمان های دود آلود پيداست خسته شدم. تو ميگويی از روی پشت بام خانه ی بغلی که از اينجا حد اقل سه - چهار طبقه بالاتر است آيا افق های بهتری پيداست؟

 

نوشته شده در  يکشنبه يازدهم دي 1384ساعت 12:40  توسط کتایون آموزگار  | 

  آرشیو نظرات نظر بدهید

 

پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤

 

زخم

 

انگشتش را جلو آورد و زخم رویش را نشانم داد:

- تو از اینا داری؟

انگشتش را بوسیدم که:

-بله!

اندوهناک اندیشیدم : « مادرم چه پیر شده است.»

اندوهناک خندید.

 

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه بيست و چهارم آذر 1384ساعت 10:37  توسط کتایون آموزگار  |  نظر بدهید

دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤

 

سکوتِ من و صبر  ِ او ...

 

- امروز چه ته؟ بازم حرفی داری؟ مشکلی هست؟

می روم توی فکر و حال و هوا را مرور می کنم. منتظر جواب است اما اشکال ندارد. تا هر وقت که من سکوت کنم او صبر می کند. حتی اگر فکرم برود دنبال بازی. جلویش بگوید« صبر کن! الان بر می گردم»... و بعد برود برای خودش مثلن چای بریزد و توی آن هم به جای شکر یا حتی قند، نبات بریزد که دیر تر آب شود و دوساعت بدون اینکه قاشق را توی چای بچرخاند، خیره به نبات ها نگاه کند تا آب شوند. که او که منتظر است بلکه حواسش پرت چیز های دیگر شود و یادش برود چه پرسیده. اما بالاخره چی؟ آخرش که باید برگردد و بنشیند اینجا و حد اکثرش اینست که بتواند بپرسد که :«خب شما چی پرسیده بودی؟...» و اودوباره خیلی جدی تکرار کند:

- گفتم امروز چه ته؟ بازم حرفی داری؟ مشکلی هست؟

و من دوباره بروم توی فکر و حال و هوا را مرور کنم. منتظر جواب است اما اشکال ندارد. تا هر وقت که من سکوت کنم او صبر می کند...

 

نوشته شده در  دوشنبه بيست و يکم آذر 1384ساعت 10:38  توسط کتایون آموزگار  |  نظر بدهید

 

 

شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤

 

   مسئله

 

 اداره جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان....

      پسرک ماتش برده بود به مسئله. اشک تو ی چشمهاش جمع شده بود. نمی فهمید. اصلن اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان را نمی فهمید که بخواهد بقیه ی مسئله را بخواند.

      پدر بالای سرش داد زد : خب!

      پسرک با بغض دوباره خواند : اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان، 374 تن کود شیمیایی...

      روی کاغذ بی که بفهمد چه می نویسد نوشت 374 و دماغش را بالا کشید.

      پدر دوباره داد زد: 374 چی؟ جلوش بنویس چی؟ ونوک انگشت سبابه اش را چند بار جلوی 374 پسرک محکم فشار داد. جوریکه نوک ناخنش هربار سفید سفید میشد.

     پسرک سه باره خواند: اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان، 374 تن کود شیمیایی یکبار و 545 تن ....

     پدر دوباره فریاد زد : پس جلوش بنویس چی؟ و خودش جواب داد: کود شیمیایی! بنویس کود شیمیایی. و پسرک بی که بفهمد چه می نویسد و کجا می نویسد نوشت: کود شیمیایی.

     -اونجا نه! اینجا. اینجا بنویس. جلوی 374!

     و پسرک پاک کن را از دست عرق کرده اش در آورد و شروع به پاک کردن کرد. کاغذ سیاه شد. پاک کن را فشار داد .کاغذ پاره شد.

     پدر کاغذ را از دفتر کند و باز فریاد زد: از نو بنویس. پسرک نوشت:

     اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان... 

 

نظرات

سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤

 

این‌بار نوبت من است!

 

خود کار را که قرار بود تا چند لحظه‌ی دیگرسکندری بخورد و بیفتد زمین، کوبید روی میز و گفت:

"اَه..!"

و همزمان از پشت میز بلند شد. خودکار دیگر افتاده بود روی زمین و تا زیر پاهایش قل خورده‌بود. با عصبانیت ادامه داد:

"خراب شد..."

و کاغذ را از روی میز - انگار که از دست کسی - قاپید و آمد سمت من : " ببین این فایلو کجا داریم..."

- چی شده؟

با حرص و از ته گلو گفت:

" امضاش خراب شد. امضای میرحبیبی خراب شد. ببین این فایلو کجا داریم پرینت بگیر بده دوباره امضا کنم..."

نگاه کردم به امضا:

ـ خوبه بابا!...کی میاد بشینه همهی امضاهای صورت جلسهها رو چک کنه؟

می‌دانستم باز هم حرص خواهد خورد:

ـ این ام ضا اص لن  ش بیه  ام ضای خود ش نیست!!

 و بعد انگار حسابی سبک شده‌باشد ادامه‌داد:

- فایلشو که داریم! پرینت بگیر ... دوباره امضا کنم...

اما کور می‌خواند. وسط حرفش پریدم که:

" نداریم. نمیدونم کجاس! ... تو شرکت قبلی چاپ گرفتهبودیم ... تو این دو تا کامپیوتر که اینجا راه انداختیم نیست. تو کامپیوتر محمود بود."

و مثل خنگها انگار زل زده بودم به امضا، اما دقیقاْ داشتم حرکاتش را حساب می‌کردم. حیرت کرده‌بود. اما او هم فوراْ تصمیمش را گرفت. بد و بیراه گویان- به که؟ نمیدانم! و تازه چه اهمیتی داشت؟- برگشت سر میزش و کاغذ را کوباند روی میز. انگار تازه فهمیده بود خودکارش افتاده پایین. خم شد و برش داشت. داشت فکر می‌کرد. فکر کرد و ... مشغول بقیهی امضاها شد!

 

 

                                                                   اگر نظری داريد لطفن اينجا بنويسيد

 

شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤

 

 

عکس

 

صبح شنبه آموزشگاه پر از جمعیت امتحاندهندگان بود. من هم قاطی جمعیت شدم. پنج نفر پنج نفر صدا میزدند توی اتاق آزمون. آزمون کامپیوتری برگزار میشد و صفحهی سوالات توی اینترنت بود. عکسها را اسکن کرده بودند و تصویر هر کسی بالای صفحهاش بود. نوبت من که رسید پشت کامپیوتری که گفتند نشستم. پریروز که نفس‌نفس‌زنان رسیده‌بودم آموزشگاه و با کله پریده‌بودم توی اتاق تشکیل کاردکس، خانم تشکیل دهندهی کاردکس نگاهی به ساعت که دوازده و بیست و پنج دقیقه را دادمی‌زد، انداخته‌بود و چشم غرهای به من، و با اکراه مدارک را گرفته‌بود. زیر لب غرغری کرده‌بود که ترجیح داده‌بودم نشنوم و او بلندتر اضافه کرده‌بود:

« شنبه صبح ساعت هفت برای امتحان اینجا باشید»

نفس راحتی کشیده‌بودم و رفته‌بودم که شنبه صبح برگردم.

اما من هم تقصیری نداشتم. ظهری دیرم‌شده‌بود. مثل باد رفته‌بودم تو عکاسخونه. محیط پیشخان نیمه تاریک بود. کسی پشت پیشخان نبود. باید زودتر عکسها را میبردم وگرنه ساعت از دوازده و نیم میگذشت و کارم میافتاد به سه- چهار روز بعد. صدا زده‌بودم :

«کسی اینجا نیست؟»

صدای ضعیف خانمی که پشت دستگاه "چاپ فوری در هفده دقیقه" انگار پنهان شدهبود جواب داده‌بود:

«فرمایشی داشتید؟»

دنبالش گشته‌بودم و از پشت دستگاه، روسریاش رادیده‌بودم. گفته‌بودم:

« فیش عکسامو آوردم عکس تحویل بگیرم».

سرش را چند سانتیمتر آنقدر که فقط چشم راستش را هم ببینم بالاتر کشیده‌بود و گفته‌بود:

« الان میآیند»...

خواسته‌بودم به ساعتم نگاه کنم، یادم افتاده‌بود که افتاده زمین و شکسته. روی در و دیوار دنبال ساعت دیواری گشته‌بودم و نبود. از توی اتاقی که درش پشت پیشخان بود پیرمردی سرک کشیده‌بود و نگاهم کرده‌بود. پرسیده‌بودم: 

« شما باید عکسا رو تحویل بدین؟»

جواب نداده‌بود و سرکش را دوباره برده‌بود توی اتاق. نزدیک بود داد و بیداد راه بیاندازم و داشتم توی سرم با کلمهی "مشتری" جملهسازی میکردم که پسر جوانی از در پشت پیشخان بیرون آمده‌بود و قبضی را که با دستم دراز شدهبود، گرفته‌بود و فسفسکنان گشته‌بود و پاکت عکسها را درآورده‌بود و خواسته‌بود بگذارد روی پیشخان که نگذاشته از دستش قاپیده‌بودم و مرسی خداحافظم روی هوا مانده بود و دویده‌بودم بیرون.

خانم افسر ممتحن را صدا کردم و گفتم: 

«خانم این که‌صفحه ی من نیست! »

و فکرکردم لابد عکس نفر قبل از من است و صفحه را عوض‌نکرده‌اند. خانم افسر نگاهی کرد اسمم را خواند و در حالی که داشت میرفت گفت :

« صفحه ی خودتان است. زود باشید خانم. مردم منتظرند. وقتتان میگذرد»

با تردید نگاهی به عکس کردم و مشغول جواب دادن به سوالها شدم. اما عکس، عکس من نبود! عکس، چشمهایش را درشت کردهبود. من همیشه به خاطر نور فلاش چشمهایم را ریز میکنم. صورت ِ عکس سفیدِ سفید بود، صورت من سبزه است. من روی گونهی چپم یک خال دارم که در همه ی عکسها دیده میشود؛ اماروی گونه‌ی چپ عکس خال نبود. ابروهای  من مشکی است، ابروهای عکس قهوهای بود. من هیچوقت آرایش نمیکنم، صورت عکس پر از آرایش بود ...

وقت تمام شد. افسر آمد بالا ی سرم.

گفت : « قبولی! زود بلند شو خانم... مردم منتظرند. »

آمدم بگویم عکس من نبود که ورقه را مهر زد و داد دستم. حالا قرار است من با گواهینامهی کس دیگری رانندگی کنم. اشکال ندارد؟!

 

پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٤

 

جای خالی تابستان

 

از پنجره ی طبقه ی همکف به درخت ِ گل توری نگاه می کنم. هر سال از پنجره ی طبقه ی سوم همین ساختمان نگاهش می کردم.

 پارسال پاییز که برگ هایش رنگ به رنگ شده بود، از پنجره ی طبقه ی سوم ازش عکس گرفتم. توی کادر عکسم این درخت هست و کنجی از استخر و تاک که پیچیده به نرده های بالکن و درخت خرمالوی پر میوه.

 بعد تر که زمستان شد، آنروز که برف سنگینی باریده بود هم از همان پنجره به شاخه های نازک ش که پر از برف شده بود نگاه کرده بودم و قبل از اینکه دخترک بپرد و روی برف های بالکن پایینی جای پا بماند همان کادر عکس قبلی را سفید از برف زمستان گرفته بودم. بعد این دو تا عکس را گذاشته بودم بالا و پایین همدیگر و چه قدر کیف کرده بودم. با خودم نشسته بودم منتظر جوانه های بهار. و جوانه های بهار هم بالاخره از راه رسیده بودند. در کادر ِ بهار، همه جا سبز است. هم درخت گل توری هم تاک و هم جوانه های کوچک برگ های درخت خرمالو. در دلم قند آب شده بود برای کادر مشابه تابستانه. اواخر مرداد اوایل شهریور وقتش میرسید. گل های توری بنفش و نازش باز می شد و چهار فصل حیاتم یادگار می ماند... حالا ششم شهریور است. درخت پر از گل های توری است. از طبقه ی بالا صدای پتک می آید. روی استخر را دفتر کارگاهی ساخته اند.درخت خرمالو پشت اتاقک نگهبان ِ ساختمان گم شده. تاک از ریشه در آمده و  نرده های بالکن به آهن فروش فروخته شده.

 

 

فعلن با اين نوشته ی نسبتن تکراری به روز کردم.

اگر نظری داشتيد لطفن اينجا بنويسيد، خوشحال می شوم.

 

 

شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳

 

                                                                            اگر روزی ...

 

        یادت هست؟ پانزده سال پیش بود. نه؟

با هم در شرکتی کار می کردیم که حرف زدن سر کار، تقریبن ممنوع بود. آن وقت اگر حرفی میانه ی خط و خط کش و گونیا سر زده پیدایش می شد و راه گلویم را می بست و آنقدر به سقف دهانم فشار می آورد که مجبور می شدم آهسته با نوک انگشت به پشت شانه ی تو که میز جلویی من می نشستی بزنم، تو، دزدانه و با حرکتی کند، مثل شاگرد های آماده برای تقلب، گردنت را به سمت راست می گرداندی و می پرسیدی:

       - چیه؟  

و من حرف ِ فراری و لجباز را زیر گوش ات پچ پچ می کردم.

مهندس نراقی با گوش های تیزش از ته آتلیه به ما چشم غره می رفت و ما با چشم های بازیگوش و برّاقمان صاف صاف نگاهش می کردیم و لبخند جمع و جور شده ای را تحویلش می دادیم و حرف، نصفه می ماند و تو که از پچ پچه های من چیزی نفهمیده بودی، بعد از چند لحظه که سر ِ مهندس نراقی دوباره تو نقشه ی روی میزش گم می شد، کف دستت را نشانم می دادی و من بقیه ی حرف را می ریختم  گوشه ی کاغذ پوستی و چند ثانیه بعد کاغذ تا شده کف دست تو بود و چند ثانیه بعدتر می دیدم که از خنده ی توگلویی، شانه هایت تکان می خورد. یادت هست؟

       یادم هست ساعت که پنج می شد و ما مثل از زندان رها شده ها از شرکت می زدیم بیرون، فقط قهقهه ی خنده ی تو در گوش هایم می پیچید و جمله ای که کوچه های مسیر از زبان من و تو زیاد شنیده بودند این بود که:

       - « آخیش!... مردیم از بس حرف نزدیم!»

      ...یادم هست عصر ِ یک روز که من نیامده بودم سر ِ کار، وقتی با هم تلفنی صحبت می کردیم تو ساکت بودی و حرف ات نمی آمد. نگرانت شدم و پرسیدم:

       - چی شده؟

گفتی:

       - هیچی! فقط از بس از صبح دهنم وا نشده، انگار دیگه نمی تونم حرف بزنم!

 

آن سال، سال آخری بود که با هم بودیم و بعد هم که تو را گم کردم. اما امروز، بعد از این همه سال که هر روز از نه ِ صبحی تا نه ِ صبح ِ دیگر حرف های در گلو مانده ام گوش هایت را گم کرده اند، یاد آن روز افتادم.

       آخر تو نمی دانی که اینجا حتی مهندس نراقی هم نیست که گه گاه غری بزند. منم و خودم. و هیچ نمی دانم اگر بعد از پانزده سال، تو بهم زنگ بزنی و با نگرانی بپرسی که چی شده من می توانم  دهانم را باز کنم و بگویم از بس دهنم وا نشده انگار دیگه نمی تونم حرف بزنم یا نه؟!  

                                                                                

 

                                                                             هجده بهمن هشتاد و سه.                      

شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

 

تفاهم

 

یک ربع به ده شب است. نشسته جلوی تلویزیون. از عصر تا به حال با هم حرف نزده ایم. حتا نگاهش هم نکرده ام.

تقصیر من چیست؟ او بود که رفت، خداحافظی نکرد. برگشت، سلام نکرد...من چه بگویم؟ از دستش دلخورم. او هم از دست من دلخور است. اما بی خود! دیگر بزرگ تر از آنم که عکس العمل نشان ندهم. بشنوم و جواب ندهم یا چیزی را خلاف نظرم تائید کنم... و بزرگ تر یعنی بی حوصله تر، خسته تر و شاید وحشی تر.

همیشه اینطور مواقع وقت خواب که می شد عزا میگرفتم. او زود تر می رفت تو اتاق و خودش را به خواب می زد و من اصلن دلم نمی خواست بروم طرف اتاق خواب. تا آخر شب ادای کتاب خواندن در می آوردم و آخر شب می ماندم بلاتکلیف. آخرش هم مجبور بودم با سرشکستگی بروم خواب سبکش را بر هم بزنم و گور مرگم بخوابم.

 

اما امشب زرنگی کردم! از اول شب کتاب و دفترچه ی یادداشتم را برداشتم و آوردم تو تختخواب.

 

... صدای تلویزیون مدتی ست قطع شده.  حالا حتمن دارد ادای کتاب خواندن در می آورد.

 

 

 

 

شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳

 

از جنس همان خط

 

         هر روز صبح که خواب آلود و ژولیده، سر چهار راه پایینی پیاده اش می کردند، اول می ایستاد و دور شدن وانتی را که از آن پیاده شده بود نگاه می کرد. وانت در خم خیابان بعدی گم می شد و او گیج و بی اختیار راهش را کج می کرد. قدم های کوچکش می رفت به طرف همان کوچه، همان مدرسه. از جلوی در اصلی که رو به روی پارک بود می گذشت و نگاه چپی به تابلوی نام مدرسه و لای در ِ بازش می انداخت. بقیه ی راه را چسبیده به دیوار آجری می رفت و نوک انگشت های دست راستش را می کشید روی آجرها. دیوار که تمام می شد، می پیچید سمت راست، تو همان کوچه، سوی همان دیوار آشنا که بلافاصله بعد از پیچ شروع می شد.

        آن جا بود که از پنجره های آبی ِ توی دیوار آجری، بوی مداد پاک کن و همهمه ی ناپیدایی می ریخت بیرون و کوچه را جادو می کرد. از این جا به بعد قدم هایش کند می شد. انگار همه ی چاله چوله های این پیاده رو را از حفظ بود، چشم هایش را می بست و آرام سر تا سر دیوار را راه می رفت و گوش می داد. صداها عوض می شدند. یکی کلمه هایی را واضح و شمرده و با مکث زیاد می خواند. بعدی، تند و نا مشخص از عددها حرف می زد. صدای بعد از آبادی ها و رود ها می گفت ... بعد می رسید به پنجره ی خودش. همان صدای آشنا. آن جا تکیه می داد به دیوار و پشتش به آرامی روی دیوار کشیده می شد. تا زمین. صدا، اول گیجش می کرد، انگار در هوا می رقصید صدا و کنار گوشش آرام می گرفت. با صدا دوست شده بود. صدا قلقلکش می داد و او می خندید. صدا نازش می کرد و او دست صدا را روی لپش نگاه می داشت. صدا یواشکی ماچش می کرد و او گوشهایش داغ می شد. دست می انداخت گردن صدا و تکه ذغال را از جیبش در می آورد و روی موزائیک های طوسی کف ِ پیاده رو خط های سیاه میکشید. خط هایی از جنس همان خطی که از سر کوچه تا زیر پنجره ی او همقد ِدستش، کشیده شده بود. خسته که می شد سر می گذاشت روی شانه ی صدا و با هم تا ظهر چشم می دوختند به پنجره ی ساختمان روبه رو که شیشه هایش مثل آیینه بود و شکل ابرها در آن دیده میشد. اما تا صدای زنگ مدرسه بلند می شد، یکباره صدا را گم می کرد. ته مانده ی ذغال را ول می کرد همان جا و بسته ی آدامس های فروحته نشده را به سینه می چسباند و تا سر کوچه می دوید.

        من هر روز پنجره ای را که شیشه هایش از بیرون مثل آیینه بود، باز می کردم و خم می شدم تو کوچه و سر می چرخاندم به راست و دویدنش را تا لای شمشاد های جلوی پارک دنبال می کردم.

        آن جا قایم می شد و بیرون آمدن ِ معلم ها را نگاه می کرد.       

                                                                               

 

                                                                        سیزده آذر هشتاد و سه.                      

 

یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳

 

بعد از صبحانه...

 

 

بعد از صبحانه ابرو هایش را بالا انداخت و با نگاه دنبال کیفش  گشت که روی صندلی کنار دستی اش بود. برش داشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را در آورد. تعارف که می کرد، چشمهایش مهربان شد:

-          سیگار؟

ماتِ ادا هایش بودم. لبخند زدم و سر تکان دادم:

-          نه!

یکی گذاشت کنار لبش. گوشه ی دیگر لبش گفت:

-          هر وقت دیدی بعد از صبونه دلت سیگار میخواد،...

میخواهد را کشیده و دلبرانه گفت و منتظرم گذاشت. یکبار کبریت زد، خاموش شد. کبریت دوم گرفت.جمله اش را تمام کرد:

-     ...بدون که سیگاری شدی!

هر دو خندیدیم، اما خنده ی او رفت پشت شعله ی کبریت و بعد دود غلیظ اولین پک که حتی صورتش را هم از من گرفت.

 

آخرین جرعه ی چای شیرین صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعد از صبحانه به او فکر میکنم.

                                                                                

 

                                                             بیست وسوم آذرهشتادو سه

سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳

 

 

" به ياد او و انگشتهايش که جاي پاي گربه ها را نشانم مي داد."

 

ريسمان

 

 

کلافه شده بودم. شايد از دود سيگار، شايد از همهمه اي که هيچ کلامي در آن تشخيص داده نمیشد. پله ها را دو تا يکي رفته بودم بالا تا پشت بام و رفتنم را کسي نديده بود. آنجا نفسي کشيده و آرام تر شده بودم. آنروز باد مي وزيد. خوب يادم هست. چون هنوز حرکت موهايم را که روي پيشاني ام ريخته بود حس مي کنم. داغ بودم. گيج. و نمي فهميدم چرا نمي فهميدم…

همان روز که اولِ صبح، شلوار نوي عيدم را پوشيده بودم و شاد، گوشي تلفن را برداشته بودم و بد به دل راه نداده بودم. گرچه پرستار گفته بود حال مریضتان خوب نیست و گرچه همه هراسيده بودند.

 

پشت بام، نجواي خودم را مي شنيدم که در باد گم مي شد. و همان روز بود که باقي مانده ي ريسمان را بريده بودم و پرت کرده بودم آسمان که صدايم را همراه ببرد و صدايم انگار همراه ريسمان رفته بود.

بعد او هم آمده بود بالا و از در ِ راه پله که آمده بود، چشم هايش را که نور خورشيد زده بود کمي بسته بود، دماغش را کمي جمع کرده بود و دستش را سايبان گرفته بود. آخ.. دستش را ... دستش را… دست لاغر و انگشت هاي کشيده ي نازش را. همان دست چپ که حلقه ي ازدواجش را هميشه در انگشت داشت. حتي روز هايي که پکرتر از هميشه بود. رو به روي من ايستاده بود، با دهاني که لبخند شيطنت آميز کودکي اش را هنوز در خود داشت. دست راستش را مثل بيشتر اوقات به کمرزده بود. پس نرفته بود. آمده بود که بغلم کند و خيالم را راحت کند. حرف نزدم. رفتم جلو. بغلش کردم. مثل همان روز که زير پنجره ي ما تير اندازي شده بود و ما دو تا، تنها تو خانه بوديم و هراسان هم ديگر را در آغوش گرفته بوديم و هر دو، با هراس، به جاي خالي گل ميخ پرده که از جا در آمده بود نگاه کرده بوديم و بعد به خيال ترسوي خودمان خنديده بوديم.

مثل همان روز بغلم کرده بود.

-          باز تو يه بهونه اي جستي که بياي پشت بوم؟

-          نه به خدا!.. پايين کلافه شده بودم. ببين طرف خيابون نمي رم!

بعد نشسته بوديم پاي ديوار اتاقک پشت بام و او لاک هاي پوست پيازي اش را که تازه خريده بود نشانم داده بود. دستش را گذاشته بود روي شلوار نوي من و لاک هايش زير آفتاب درخشيده بود. خنديده بود و از من قول گرفته بود که طرف خيابان نروم.

...اما انگار رفته بودم لب بام. طرف خيابان. و از بالاي پنج طبقه پايين را نگاه کرده بودم و چند نفر سياه پوش را ديده بودم که به خانه ي ما مي آمدند و اشک هايم ريخته بود پايين. حالا ديگر او رفته بود. چون صداي مرا نشنيده بود که آرام پرسيده بودم: 

-          بيا ببين اينا کي اند؟

 جوابي نشنيده بودم. و بعد بلند تر صدايش کرده بودم و رفتنش را پرسيده بودم و چون باز جوابي نداده بود، هربار بلند تر و بلند تر صدايش کرده بودم...

بعد آن ها که توي کوچه بودند خودشان را رسانده بودند پشت بام و من را گرفته بودند و دوباره برده بودندم پايين. ميان همان همهمه و دود. جايي که او نبود. انگار با ريسمان بريده و گلوي من و بادي که مي وزيد، رفته بود.

داغ بودم.گيج. و فهميده بودم، بالاخره فهميده بودم چرا.

 

                                                           بيست و يکم آذر هشتاد و سه.

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

 

دوست

 

 

چشم هایم بسته بود. فشارشان میدادم پشت ساق دستم که سمت دیگرش چسبیده بود به دیوار سرد و زبر کوچه. بوی آجر مرطوب مستم کرده بود. هنوز میشمردم:

-          چهل و هفت،..چهل و هشت،...چهل و نووه،....پن جاه.....بیام؟

-          ...

صدایی نیامد. هنوز چشم هایم پشت ساق دستم بود. فکرمی کردم من هم وقتی که توی فرو رفتگی دیوار خانه ی کناری قایم شده بودم و او صدایم کرده بود، بار اول جواب نداده بودم. بار دوم لبخند زده بودم و چشمهایم درخشیده بود. بار سوم صدایم را ریز کرده بودم و انگار که موش شده باشم گفته بودم: 

-          بی!

و خیال کرده بودم با این صدا نمی فهمد کجایم. اما تا سرش را برداشته بود گفته بود:

-          نوک دمپایی هاتو دیدم! بیا بیرون ... سک سک!

قبل از اینکه سرم را بلند کنم، هول برم داشت. می ترسیدم پشت سرم باشد و فوری سک سک کند.برای همین تند سرم را بلند کردم و رویم را برگرداندم. نبود. چشمهایم تار شده بود. چند بار چشمهای تارم را درشت تر از حد معمول باز کردم، مژه هایم از هم باز شد. چه خوب که قایم شده بود. درستش هم همین بود. اون دفعه هایی که پشت سرم می ایستاد و زود سک سک می کرد را اصلن دوست نداشتم. دلم میخواست دنبالش بگردم. داد زدم:

-          ... اوو مَ____دََ..م....!

زن همسایه روبرویی پرده را کنار زد و چشم غره ای رفت و دوباره پرده را انداخت. آرام آرام رفتم پشت فرو رفتگی ِ کنار ِ در ِ خانه ی کناری را نگاه کردم. بعد یک خانه جلوتر رفتم. خانه ی ما نزدیک ته یک کوچه ی بن بست بود. تا سر کوچه ده تا خانه را جلو رفتم. پشت درخت ِ چنار ِ بزرگ ِ سر کوچه هم نبود. مادرم گفته بود فقط دم در خودمان باشم . قلبم تند تر از همیشه می زد. کوچه هنوز از باران صبح خیس بود. پایم رفت توی یک چاله ی آب و دمپایی ام افتاد با خودم گفتم:

-          الان هر جا هست می بینه من حواسم پرت دمپایی شده و میره سک سک میکنه.

دمپایی را رها کردم و با پای خیس و برهنه تا سر جای اولم لی لی کردم. داشت گریه ام میگرفت. بلند تر داد زدم:

-          هر جا هستی بیا بیرون!....قبول.....من باختم!

زن همسایه این بار پنجره را باز کرد:

-          بچه جون! چیه تو کوچه داد و هوار راه انداختی؟! دوستت همون موقع که تو چشم گذاشتی، از سرکوچه خندید و رفت.

بعد انگار که دلش برایم سوخته باشد، چشمهایش را کمی بسته تر کرد و گفت:

-          تو هم برو خونه تون...باری کلا!

زن همسایه دروغ میگفت. او نميدانست.

دلم خواست دوباره چشم بگذارم. پای برهنه ام را روی پای دیگرم تکیه دادم. بوی آجر مرطوب اشکم را در آورد.

                                                                               

 

                                                                                 دهم آذر هشتاد و سه.                                                               

 

 

دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳

 

استخدام

 

 

دستپاچه آمده بود تو و جلوی میزم ایستاده بود.

از پنجره ی سمت چپم، نور نارنجی آفتاب زده بود تو و حواسم را پرت می کرد. غروب بود.

گفتم:

-          برو عقب تر ... برو ... برو ... خب وایسا خوب ببینمت! نوشته بودی چند سالته؟

-          ...

-          ها؟!

-          سی و پنج ... نه! سی وشش سال!

-          آها!

یادداشت کردم.

-          مطمئنی که علاقه داری به این کار؟

تو فکر بود انگار. دنبال جواب می گشت:

-          ... من ... نمی دونم!

اخم هام تو هم رفت. تو نگاه ِ خیره اش ترس بود. و نگرانی. سرم را جلو تر بردم و زل زدم تو چشم هایش.

-          پس واسه چی ما رو معطل می کنی؟ ... سرتو بالا کن ... داری گریه می کنی؟ مگه ما فرستادیم دنبالت که بیای این جا؟

-          نه ... گریه نمی کنم ...

-          خودت پاشنه ی در این جا رو کندی از بس که اومدی فرم تقاضای کار پر کردی. هر چی ردت کردیم از رو نرفتی!

جعبه ی دستمال کاغذی روی میز را سر دادم جلو. برنداشت. اشک هایش را با دست پاک کرد. دماغش را بالا کشید و زل زد به من. می خواست محکم به نظر بیاید.

-          نه گریه نمی کنم.

-          خب ... بیا جلو!

نصفه قدمی جلو آمد. سرخ شده بود. اما نه شاد بود و نه غمگین. فکر کردم گریه اش هم دروغی است. مثل کار خواستنش. حسی داشت که نمی فهمیدم.

گفتم: چه اعتماد به نفسی! پا در هوایی!

و تکیه دادم به صندلی ام: فکر نمی کنم تاب بیاری!

صاف نگاهم می کرد حالا.

-          می یارم!

نور نارنجی دیگر نبود. ساعتم را نگاه کردم. داشت دیر می شد.

-          خیله خب! بیا این جا رو امضا کن!

آمد جلو. بی تفاوتی ش را به خوبی حس می کردم.

خودکار را از دستم گرفت. داشتم فکر می کردم که چرا دارم استخدامش می کنم. من که می دانستم نه حالش را دارد و نه عرضه اش را.

همان طور که زل زده بودیم به هم، یک دفعه ...

پشت ِ سرش و تو آیینه، در باز شد. قلبم داشت می ایستاد.

گفت: بازی تمام شد؟!

تکان خوردن ِ لب هایش را نمی دیدم. نمی توانستم چشم هایم را از رو چشم هایش بردارم.

سریع گفتم: بقیه ش باشه بعد!

و بعد سرم را برگرداندم.

...

-          سلام!

-          سلام ... چرا تو تاریکی نشستی؟

 

                                                              

 

 

شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳

روز پرپر زدن

دوست داری؟

تماشای پرپر زدن مرغ سر کنده را؟

ببين!

اين منم!

ريخته خونم درپای دوست.

 

 

چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳

 

باريده ام تو را من

بر سر ِهمه ی مزار ها

 

بر سر ريخته ام تو را

-خاکِ سرزمين مادری-

در هنگامه ی همه ی جنگ ها

...

امروز اما

نه چشم دارم،

...نه دست.

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نامه ها
نامه های پیشین
نامه بر

دوستان داستان

سپینود
آشوب رمزها
داستانک های میلاد
میلادظریف
قصه های کرمان
داستان-داستان
حقیقت زیبایی
آدم معمولی
قصه واره های من
شب بی صبح
تانگوی یک نفره
تماس از نوع خیره ماندن به
زندگی جای دیگریست
قفس بی مرز
!اصلا مهم نیست باور کنید

رودخانه ی برفی
من و تنهایی
شکرتلخ
بگذار سخن بگویم
نیمه غایب
ای کاش می توانستم
همه کس و هیچکس
پشت بام کاهگلی
غربت دنیا
خیال آشام


دوستان شعر

نامه هایی به خودم
آپوریا
حضورِغیاب
شعرسپید
شهبارا
بودای عزیز
فریبا چلبی یانی
رویا ساحر
آهو مستوفی
یک تکه ابربرکلاهم
صلیب نگاه
آریا.ه